تبليغاتX
اسلام
اسلام
اسلام دقیقا عملکرد مسلمانان نیست بلکه برنامه ای است ربانی که مسلمانان بایدخود را با آن تطبیق دهند

  مولانای شاعر،مولانای دعوتگر 


  همیشه باب سخن در مورد نگارنده مثنوی باقی است و تاجهان باقی است گیسوی سخن طاغی است.امروز روز  مولاناست. کسی چه می دانست که این مرد بزرگ را تا سالان و ماهان روزگار مولانا بدانند و دوست بدارند.البته به اشارتی گذرا سر ماندگاری مولای خود را گفته ام و بدان دراز نمی کنم اما به اشارت گویم که مانایی مولانا به شعر او نیست بلکه به تفسیری است که وی از دین جاودان داده است.گفته اند وی صوفیی بوده است که به عشق شمسی فروغ یافت و تا دیرگاه بر سراچه دنیا تابید و تا بود  خانه ای ساخت درخور  که صاحبدلان در باغ و راغ ان به چرا؟ مشغول باشند.وقاری که با دیدار شمس بازیچه ی کودکان کوی شد.

استاد فاضل دکتر سروش در بدایت قمار عاشقانه او را چنین به وصف می نشیند: (مولانا) پیش از آنکه صبح معرفت  از مشرق سرّش بدمد و شمس عشق در افق جانش طالع شود زاهدی با ترس،سجاده نشینی با وقار،شیخی زیرک و شمع جمع منبلان بود و وقتی در چنگال شیری شیخ گیر افتاد و دولت عشق را نصیب برد،زنده ای خندان،عاشقی پراّن، یوسفی زاینده و آفتابی بی سایه شد.

۞

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

۞

زاهد با ترس می تازد به پا

عاشقان پرّان تر از برق و هوا

۞

زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم

یوسف بودم زکنون یوسف زاینده شدم

۞

ما که واپس مانده ذرّات وییم

در دو عالم آفتاب بی فییم 

آنچه از بیان فوق بر می آید بدین سان پرده بر افکند که مولانا فن دانی زاهد و متشرع بود که به درس و کتابت و عمامه و مجالس سخن روزگار می گذراند و در ساحلی آرام می غنود و دریای او را چیزی به تلاطم وا نمی داشت  و بقول سروش یک غزالی بود که کوهی از علم و معرفت و تقوا و خوف از خداوند او را در برگرفته بود. آنچه که بسیار به کار ما می آید عواملی است که جلال الدین رامولانا کرد. این غزل ما را به کار می آید. 

  مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

گفت که سرمست نه ای رو که از این دست نه ای

رفتم و سرمست شدم و زطرب آکنده شدم

گفت که تو کشته نه ای در طرب آغشته نه ای

پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم

دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا

زهره شیر است مرا زُهره تابنده شدم

گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای

رفتم و دیوانه شدم،سلسله بندنده شدم

گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی

جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم

گفت که شیخی و سری،پیشرو و راهبری

شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم

گفت که تو زیرککی،مست خیالی و شکی

گول شدم هول شدم وزهمه بر کنده شدم

گفت که با بال و پری،من پر و بالت ندهم

در هوس بال و پرش،بی پر و پرکنده شدم 

وقتی جلال الدین همه آنچه را شمس فرموده بود به کناری فکند زاینده ی یوسف و خورشید و ماه و چرخ دو صد تاه(کنایت از فربهی پس از توبه)شد. این فربهی همان است که مولانا در داستان نصوح باز می گوید که نصوح پس از توبه ی خود آن چنان شاد و آزاد شد که در جهان نمی گنجید(دفتر پنجم مثنوی 2300) 


کس چه می داند زمن جز اندکی

از هزاران جرم و بد فعلم یکی

من همی دانم و آن ستار من

جرمها و زشتی کردار من

اول ابلیسی مرا استاد بود

بعد از آن ابلیس پیشم باد بود

حق بدید آن جمله را نادیده کرد

تا نگردم در فضیحت روی زرد

با رحمت پوستین دوزیم کرد

توبه شیرین چو جان روزیم کرد

هرچه کردم جمله ناکرده گرفت

طاعت ناکرده آورده گرفت

همچو سر و سوسنم آزاد کرد

همچو بخت و دولتم دلشاد کرد

نام من در نامه پاکان نوشت

دوزخی بودم ببخشیدم بهشت

آه کردم چون رسن شد آه من

گشت آویزان رسن در چاه من

آن رسن بگرفتم و بیرون شدم

شاد و زفت و فربه و گلگون شدم

در بن چاهی همی بودم زبون

در همه عالم نمی گنجم کنون

آفرینها بر تو باد ای خدا

ناگهان کردی مرا از غم جدا

گر سر هر موی من یابد زبان

شکرهای تو نیاید در بیان

می زنم نعره در این روضه و عیون

خلق را یا لیت قومی یعلمون 

..واین وصف حال زندگانی مولانا است.

  تابش جان یافت دلم واشد و بشکافت دلم

اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم

زهره بدم ماه شدم،چرخ دو صد تاه شدم

یوسف بودم ،زکنون یوسف زاینده شدم

                                                     (دیوان کبیر،غزال 1393)

1.طرب آکندگی

2.سیری با عشق و ایمان

3.دست کشیدن از عقل عرفی یا تعلقات ظاهری: به زبان تربیت مراد عاشق مرید می شود و این مهم شدن ها و محبوب شدن ها آدمی را از مقاصد عالی باز می دارد.

4.کنار گذاشتن پیشوایی و شیخ مآبی.

5.فرو گذشتن از فیلسوف مآبی و اوهام و چون و چرایی.

6.کنار گذاشتن ساز و برگ و مال و حشمت و امکانات و ابزار مادی.

مولانا پاکباز بود،بدان معنا که همه چیز خود را بدون امید بردن به چیزی بر باد داد.این همان چیزی است که دعوتگران راه خدا از خود هزینه می کنند..آنان از جان و مال و آبروی خود در راه خدا می گذرند و هیچ پروای نگاه داشتنشان نیست. چنین که می شود خداوند آنان را صاحب همه چیز می گرداند.همانگونه که بزرگترین آرزوی شهید آن است که بارها و بارها در راه خدا کشته شود،زنده شود و دوباره کشته شود.آنها حیات و زندگی را در مردن دیده اند.

مولانا می فرماید:

ای حیات عاشقان در مردگی

دل نیابی جز که در دل بردگی

                                   مثنوی.دفتر اول .بیت 1754)

ما چیزهای بسیاری داریم که باید کسی از دستمان ببرد تا  متوجه آنها شویم.براستی حواسمان باشد که اگر به چیزی از نعمت های خدا غافل شدیم آن را از دستمان می برد تا هوشیار شویم.

حافظ می فرماید:

دست از مس و جود چو مردان ره بشوی

تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی

صوفی گری مولانا در تعبیر قرآنی «حب» جمع می شود، که استاد سروش آنرا بر خلاف روش غزالی می شناسد.او غزالی را صوفی زاهد می شناسد که با خوف سلوک می کندو  با بیرون کشیدن یکان یکان رذایل پاک می گرداند اما روش مولانا را تصوف عاشقانه می شناسد که بر مرکب حب/عشق/سوار است و می پرد.

هر که را جامه زعشقی چاک شد

او ز حرص و عیب کلّی پاک شد

شاد باش ای عشق خوش سودای ما

ای طبیب جمله علتهای ما

ای دوای نخوت و ناموس ما

ای تو افلاطون و جالینوس ما

                                        (مثنوی.دفتر اول.ابیات 22-24)

ام الرذایل آدمی از نگاه مولانا نخوت و ناموس است.ناموسی تکبر ورزی،ناز کردن،خودخواهی،خودفروشی،خودپسندی و باد دماغ است. عشق بر همه اینها قلم محو می کشد.

مرد نحوی را از آن در دوختیم

تا شما را نحوِ محو آموختیم

فقه فقه و نحو نحو و صرفِ صرف

در کم آمد یابی ای یار شگرف

                              (مثنوی.دفتر اول.ابیات 2851-2852)

علوم اگر موجب نخوت انسان شوند بر او سوار می شوند و او را گرانبار می سازند و به ورطه ی کبر می اندازند و اگر موجب فروتنی گردند در بالاترین مراتب درس کرم و ایثار می دهند.

آن عشق که به سر افتاد زبان به ثنا گشوده می شود:

یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا

یار تویی غار توی خواجه نگه دار مرا

نوح توی روح توی فاتح و مفتوح توی

سینه مشروح توی بر در اسرار مرا

نور توی سور توی دولت منصور توی

مرغ کُهِ طور توی خسته به منقار مرا

روز توی روزه توی حاصل دریوزه توی

آب توی کوزه توی آب ده این بار مرا

حجره خورشید توی خانه ناهید توی

روضه امید توی،راه ده ای یار مرا

قطره توی ،بحر توی، لطف توی ،قهر توی

قند توی،زهر توی،بیش میازار مرا

دانه توی دام توی باده توی جام توی

پخته توی خام توی خام بمگذار مرا

                                                                     (دیوان کبیر.غزل 37)

حال به حال و مقام مولانای روم به پاکی و پاکبازی نرد عشق می بازیم و گرم و دست افشان از نام جویان و سیم جویان می گریزیم.

زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا

چه نغز است و چه خوب است و چه زیباست خدایا

چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشید

چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا 

                                                                     (دیوان کبیر.غزل95)

بازهم  می شود که بساط شریعت و طریقت و حقیقت را پهن کرد،اما درازای سخن به عنقای قاف می رود. خلاصه دیگاه متعادل در این میان آن است که تصوف روح موجود در شریعت است. سه گانه ی فوق در معنا متفاوتند اما در اساس یگانه اند و بر یک کالبد سوار.من ندیدهام که تصوف مولانا در کلیت خود از خط شریعت بگذرد و یا به عنوان حقیقت طریقت را فدا سازد. این سه شانه به شانه هم تا هنگام مرگ پیش می روند.

استاد قرضاوی در کتاب معرفت و معنویت ویژگی های زندگی معنوی یا ربانی را چنین بر می شمارد:

1.توحید و یکتاپرستی

2.اتباع و التزام

3.شمولیت و فراگیری

4.استقرار و دوام

5.آسان گیری و سعه صدر

6.توازن و اعتدال

7.تنوع

صوفیان زمان ما هم که مدعی تصوف اند این سیر و نهج را برگیرند و  به عالم علوی راه سپارند. داعی صوفی و صوفی داعی چنین است .صوفی باید سلفی شود و سلفی هم صوفی و همه با هم برادرند.



         منابع:

1.عبدالکریم سروش.قمار عاشقانه.موسسه فرهنگی صراط.تهران.زمستان1385.

2.جلال الدین محمد بلخی.مثنوی معنوی.نسخه نیکلسن.انتشارات مجید.تهران 1382. 3.قرضاوی یوسف.سلیمی عبدالعزیز.معرفت و معنویت.نشر احسان.تهران.1379.                                                   

ارسال در تاريخ چهارشنبه هشتم مهر 1388 توسط عبدالغفور