
روز حافظ فرصتی است که بتوان نگاهی به این شاعر پارسی قرن هشتم انداخت که توانسته است علیرغم این همه از زمان او همچنان بر تارک آسمان ادب ایران بدرخشد.
قصد ندارم که در این مجال به شعر او بپردازم که دوستداران در این زمینه می توانند به کتاب حافظ استاد ضیاء موحد و کتاب حافظ نامه استاد بهاءالدین خرمشاهی مراجعه نمایند.
نگاه من شرح دیداری است که در تابستان امسال با حافظ رخ داد.بر مقبره این شاعر بزرگوار در شهر شعر و شور شیراز حاظر شدم،هنگام غروب آفتاب بود و زمان نماز مغرب که در حجره ای نماز را اقامه کردم و در فضای آن حالتی رفت که محراب به فریاد آمد.
مسبوق بدین که پیشتر از نماز مردان و زنانی را نظاره گر بودم که بهره آنان از حافظ استفاده از فال حافظ بود.
برخی هم دیوان این بزرگمرد را در دست داشتند و دست بر مقبره گذاشته بودند و انگاری سوره حمد را می خواندند.
عده ای دیگر عکس خانوادگی می انداختند و پس زمینه شان حافظ بود.
عده دیگری روبروی مقبره در حالی که حافظ را کعبه قرار داده بودند نماز می خواندند.
علیرغم شلوغی حافظیه حافظ را تنها دیدم،مگر نه این که دوستان واقعی حافظ کسانی هستند که از شراب دیوان او مست عرفان می شوند،از این گروه کم دیدم جز کسانی که منظوری غیر از این داشتند.
آن همه شور و حال عرفانی که حافظ را چنان بی خود می کرد تا عبادت و تلاوت خود را انجام می داد،قرانی که در 14 روایت آتشی به جان او می انداخت هم اینک در نگاه عامه به سکرآوری و امیدهای واهی بی مدرک نسبت به آینده کشیده شده است،امری که خود حافظ از آن خبر نداشت و تازه مگر خبری هم داشت از او خبری باز نیامد.
کجاست آن همه خنده نمکین و ناز و نیاز عاشق و معشوق که در تلمیحات و اشارات بدیع حافظ به او شور و نشاط می بخشید.
بكن معاملهاي وين دل شكسته بخر
كه با شكستگي ارزد به صد هزار درست
به صدق كوش كه خورشيد زايد از نفست
كه از دروغ سيهروي گشت صبح نخست
- به هست و نيست مرنجان ضمير و خوش ميباش
كه نيستي سست سرانجامِ هر كمال كه هست
- من همان دم كه وضو ساختم از چشمه عشق
چار تكبر زدم يكسره بر هر چه كه هست
- چو بشنوي سخن اهل دل مگو كه خطاست
سخن شناس نئي جان من خطا اينجاست
از آن به دير مغانم عزيز ميدارند
كه آتشي كه نميرد هميشه در دل ماست
- آن كس است اهل بشارت كه اشارت داند
نكتهها هست بسي محرم اسرار كجاست
هر سرِ موي مرا با تو هزاران كارست
ما كجاييم و ملامتگر بيكار كجاست
ساقي و مطرب و مي جمله مهياست ولي
عيش بييار مهنّا نشود يار كجاست
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فكر معقول بفرما گل بيخار كجاست
- حافظ چه شد ار عاشق و رندست و نظرباز
بس طور عجب لازم ايام شبابست
- رواق منظر چشم من آشيانه تست
كرم نما و فرود آ که خانه خانه توست
درآن حالت شگرف نمازی و دعایی مرا تا کبریا عروج داد که انگاره ی این بزرگمرد پیش چشم می آمد و به من می گفت که به این بی خبران بگو که من نه آنم که شما از من می سازید .
دعا کردم که خدایا این بزرگمرد را از غربت درآر.
مولانای شاعر،مولانای دعوتگر

همیشه باب سخن در مورد نگارنده مثنوی باقی است و تاجهان باقی است گیسوی سخن طاغی است.امروز روز مولاناست. کسی چه می دانست که این مرد بزرگ را تا سالان و ماهان روزگار مولانا بدانند و دوست بدارند.البته به اشارتی گذرا سر ماندگاری مولای خود را گفته ام و بدان دراز نمی کنم اما به اشارت گویم که مانایی مولانا به شعر او نیست بلکه به تفسیری است که وی از دین جاودان داده است.گفته اند وی صوفیی بوده است که به عشق شمسی فروغ یافت و تا دیرگاه بر سراچه دنیا تابید و تا بود خانه ای ساخت درخور که صاحبدلان در باغ و راغ ان به چرا؟ مشغول باشند.وقاری که با دیدار شمس بازیچه ی کودکان کوی شد.
استاد فاضل دکتر سروش در بدایت قمار عاشقانه او را چنین به وصف می نشیند: (مولانا) پیش از آنکه صبح معرفت از مشرق سرّش بدمد و شمس عشق در افق جانش طالع شود زاهدی با ترس،سجاده نشینی با وقار،شیخی زیرک و شمع جمع منبلان بود و وقتی در چنگال شیری شیخ گیر افتاد و دولت عشق را نصیب برد،زنده ای خندان،عاشقی پراّن، یوسفی زاینده و آفتابی بی سایه شد.
۞
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
۞
زاهد با ترس می تازد به پا
عاشقان پرّان تر از برق و هوا
۞
زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم
یوسف بودم زکنون یوسف زاینده شدم
۞
ما که واپس مانده ذرّات وییم
در دو عالم آفتاب بی فییم
آنچه از بیان فوق بر می آید بدین سان پرده بر افکند که مولانا فن دانی زاهد و متشرع بود که به درس و کتابت و عمامه و مجالس سخن روزگار می گذراند و در ساحلی آرام می غنود و دریای او را چیزی به تلاطم وا نمی داشت و بقول سروش یک غزالی بود که کوهی از علم و معرفت و تقوا و خوف از خداوند او را در برگرفته بود. آنچه که بسیار به کار ما می آید عواملی است که جلال الدین رامولانا کرد. این غزل ما را به کار می آید.
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
گفت که سرمست نه ای رو که از این دست نه ای
رفتم و سرمست شدم و زطرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نه ای در طرب آغشته نه ای
پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا
زهره شیر است مرا زُهره تابنده شدم
گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای
رفتم و دیوانه شدم،سلسله بندنده شدم
گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی
جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم
گفت که شیخی و سری،پیشرو و راهبری
شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم
گفت که تو زیرککی،مست خیالی و شکی
گول شدم هول شدم وزهمه بر کنده شدم
گفت که با بال و پری،من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش،بی پر و پرکنده شدم
وقتی جلال الدین همه آنچه را شمس فرموده بود به کناری فکند زاینده ی یوسف و خورشید و ماه و چرخ دو صد تاه(کنایت از فربهی پس از توبه)شد. این فربهی همان است که مولانا در داستان نصوح باز می گوید که نصوح پس از توبه ی خود آن چنان شاد و آزاد شد که در جهان نمی گنجید(دفتر پنجم مثنوی 2300)
کس چه می داند زمن جز اندکی
از هزاران جرم و بد فعلم یکی
من همی دانم و آن ستار من
جرمها و زشتی کردار من
اول ابلیسی مرا استاد بود
بعد از آن ابلیس پیشم باد بود
حق بدید آن جمله را نادیده کرد
تا نگردم در فضیحت روی زرد
با رحمت پوستین دوزیم کرد
توبه شیرین چو جان روزیم کرد
هرچه کردم جمله ناکرده گرفت
طاعت ناکرده آورده گرفت
همچو سر و سوسنم آزاد کرد
همچو بخت و دولتم دلشاد کرد
نام من در نامه پاکان نوشت
دوزخی بودم ببخشیدم بهشت
آه کردم چون رسن شد آه من
گشت آویزان رسن در چاه من
آن رسن بگرفتم و بیرون شدم
شاد و زفت و فربه و گلگون شدم
در بن چاهی همی بودم زبون
در همه عالم نمی گنجم کنون
آفرینها بر تو باد ای خدا
ناگهان کردی مرا از غم جدا
گر سر هر موی من یابد زبان
شکرهای تو نیاید در بیان
می زنم نعره در این روضه و عیون
خلق را یا لیت قومی یعلمون
..واین وصف حال زندگانی مولانا است.
تابش جان یافت دلم واشد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم
زهره بدم ماه شدم،چرخ دو صد تاه شدم
یوسف بودم ،زکنون یوسف زاینده شدم
(دیوان کبیر،غزال 1393)
1.طرب آکندگی
2.سیری با عشق و ایمان
3.دست کشیدن از عقل عرفی یا تعلقات ظاهری: به زبان تربیت مراد عاشق مرید می شود و این مهم شدن ها و محبوب شدن ها آدمی را از مقاصد عالی باز می دارد.
4.کنار گذاشتن پیشوایی و شیخ مآبی.
5.فرو گذشتن از فیلسوف مآبی و اوهام و چون و چرایی.
6.کنار گذاشتن ساز و برگ و مال و حشمت و امکانات و ابزار مادی.
مولانا پاکباز بود،بدان معنا که همه چیز خود را بدون امید بردن به چیزی بر باد داد.این همان چیزی است که دعوتگران راه خدا از خود هزینه می کنند..آنان از جان و مال و آبروی خود در راه خدا می گذرند و هیچ پروای نگاه داشتنشان نیست. چنین که می شود خداوند آنان را صاحب همه چیز می گرداند.همانگونه که بزرگترین آرزوی شهید آن است که بارها و بارها در راه خدا کشته شود،زنده شود و دوباره کشته شود.آنها حیات و زندگی را در مردن دیده اند.
مولانا می فرماید:
ای حیات عاشقان در مردگی
دل نیابی جز که در دل بردگی
مثنوی.دفتر اول .بیت 1754)
ما چیزهای بسیاری داریم که باید کسی از دستمان ببرد تا متوجه آنها شویم.براستی حواسمان باشد که اگر به چیزی از نعمت های خدا غافل شدیم آن را از دستمان می برد تا هوشیار شویم.
حافظ می فرماید:
دست از مس و جود چو مردان ره بشوی
تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
صوفی گری مولانا در تعبیر قرآنی «حب» جمع می شود، که استاد سروش آنرا بر خلاف روش غزالی می شناسد.او غزالی را صوفی زاهد می شناسد که با خوف سلوک می کندو با بیرون کشیدن یکان یکان رذایل پاک می گرداند اما روش مولانا را تصوف عاشقانه می شناسد که بر مرکب حب/عشق/سوار است و می پرد.
هر که را جامه زعشقی چاک شد
او ز حرص و عیب کلّی پاک شد
شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
(مثنوی.دفتر اول.ابیات 22-24)
ام الرذایل آدمی از نگاه مولانا نخوت و ناموس است.ناموسی تکبر ورزی،ناز کردن،خودخواهی،خودفروشی،خودپسندی و باد دماغ است. عشق بر همه اینها قلم محو می کشد.
مرد نحوی را از آن در دوختیم
تا شما را نحوِ محو آموختیم
فقه فقه و نحو نحو و صرفِ صرف
در کم آمد یابی ای یار شگرف
(مثنوی.دفتر اول.ابیات 2851-2852)
علوم اگر موجب نخوت انسان شوند بر او سوار می شوند و او را گرانبار می سازند و به ورطه ی کبر می اندازند و اگر موجب فروتنی گردند در بالاترین مراتب درس کرم و ایثار می دهند.
آن عشق که به سر افتاد زبان به ثنا گشوده می شود:
یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا
یار تویی غار توی خواجه نگه دار مرا
نوح توی روح توی فاتح و مفتوح توی
سینه مشروح توی بر در اسرار مرا
نور توی سور توی دولت منصور توی
مرغ کُهِ طور توی خسته به منقار مرا
روز توی روزه توی حاصل دریوزه توی
آب توی کوزه توی آب ده این بار مرا
حجره خورشید توی خانه ناهید توی
روضه امید توی،راه ده ای یار مرا
قطره توی ،بحر توی، لطف توی ،قهر توی
قند توی،زهر توی،بیش میازار مرا
دانه توی دام توی باده توی جام توی
پخته توی خام توی خام بمگذار مرا
(دیوان کبیر.غزل 37)
حال به حال و مقام مولانای روم به پاکی و پاکبازی نرد عشق می بازیم و گرم و دست افشان از نام جویان و سیم جویان می گریزیم.
زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا
چه نغز است و چه خوب است و چه زیباست خدایا
چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشید
چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا
(دیوان کبیر.غزل95)
بازهم می شود که بساط شریعت و طریقت و حقیقت را پهن کرد،اما درازای سخن به عنقای قاف می رود. خلاصه دیگاه متعادل در این میان آن است که تصوف روح موجود در شریعت است. سه گانه ی فوق در معنا متفاوتند اما در اساس یگانه اند و بر یک کالبد سوار.من ندیدهام که تصوف مولانا در کلیت خود از خط شریعت بگذرد و یا به عنوان حقیقت طریقت را فدا سازد. این سه شانه به شانه هم تا هنگام مرگ پیش می روند.
استاد قرضاوی در کتاب معرفت و معنویت ویژگی های زندگی معنوی یا ربانی را چنین بر می شمارد:
1.توحید و یکتاپرستی
2.اتباع و التزام
3.شمولیت و فراگیری
4.استقرار و دوام
5.آسان گیری و سعه صدر
6.توازن و اعتدال
7.تنوع
صوفیان زمان ما هم که مدعی تصوف اند این سیر و نهج را برگیرند و به عالم علوی راه سپارند. داعی صوفی و صوفی داعی چنین است .صوفی باید سلفی شود و سلفی هم صوفی و همه با هم برادرند.
منابع:
1.عبدالکریم سروش.قمار عاشقانه.موسسه فرهنگی صراط.تهران.زمستان1385.
2.جلال الدین محمد بلخی.مثنوی معنوی.نسخه نیکلسن.انتشارات مجید.تهران 1382. 3.قرضاوی یوسف.سلیمی عبدالعزیز.معرفت و معنویت.نشر احسان.تهران.1379.
کار با سرمایه رمضان

بشارت باد بر کسانی که موفق شدند در ماه مبارک رمضان بذرهای نیکی را بکارند.آنها با بخشندگی تمامی حسابی در بانک مردم و خداوند باز کردند و سرمایه ای از خیر و تقوا را پس انداز نمودند.
جالب این بود که سرمایه فراهم آمده از جنس منع بود و چقدر زیبا با تقوا همنام است که تقوا هم دست داشتن از کاری به مخافت از افتادن در ورطه گناه است. حال اولا باید بدانیم که سرمایه ای که داریم واقعا چیست و دوم اینکه به منظور کار با سرمایه صید شده در رمضان چه کار کنیم که یا افزایش یابد و یا هم دستکم تا رمضان سال آینده بر جا بماند.
همانگونه که در مقالات رمضانی آمده بود مهمترین کسب رمضانی ما تقواست که خداوند بدان اشاره نموده است. چیزی که مهم است آن است که تقوا باید از ما در مقابل گناه پشتیبانی کند. اما درجه تقوا چقدر است؟ واقعا میزان دقیق ریاضی آن بر ما مکشوف نیست زیرا در مورد روزه اعمال از وجه(اصوم لی و انا اجزی بی)سنجیده می شود که میزان آن را فقط خدا می داند اما بر اساس آنچه که از خلال بررسی آیات تقوا در قران دریافت نمودیم تقوا نمودهایی بیرونی هم دارد و خداوند از خلال اثراتی که در انسان ایجاد می شود رابطه ما رابا تقوا مشخص می کند.
بد نیست رفتارهایی را که در اثر تقوا که هدف تمامی شعایر هم هست ایجاد می شود مرور کنیم:
1. در خوشی و ناخوشی انفاق کنیم.
2. خشم خود را فرو دهیم.
3.مردم را ببخشیم.
4.با انجام دادن هر کار زشت یا ستم برنفس بلافاصله به یاد خداوند بیفتیم و طلب بخشش نماییم و بر کار گناه خود اصرار نداشته باشیم.
5.در نهان از خدای خود بترسیم و از آخرت خود بیمناک باشیم.
6. به خدا و روز آخرت و فرشتگان و کتاب آسمانی و پیامبران ایمان داشته باشیم.
7. مال خود را با وجود علاقه ای بدان داریم به خاطر دوست داشتن خدا با طیب خاطر به خویشاوندان و یتیمان و درواندگان و واماندگان در راه خدا و گدایان بدهیم و در راه آزاد کردن بردگان صرف کنیم.
8. نماز را برپا می داریم و زکات بدهیم.
9.وقتی که پیمانی بستیم بدان وفا کنیم.
10. در برابر فقر و محرومیت ها و بیماری ها و زیان و ضررها و به هنگام نبرد شکیبایی نشان دهیم.
11.راست بگوییم.
12. به غیب ایمان داشته باشیم و از آنچه خداوند به ما داده است انفاق کنیم.
13.از گناهان کبیره و فاحشه بجز لغزشهای کوچک غیر عمدی پرهیز کنیم.
14.برای انجام دادن گناه و دشمنی و نافرمانی از رسول خدا پچ پچ و نجوا نکنیم بلکه به نیکی و تقوا پچ پچ کنیم.
15. در دنیا و آخرت با همدیگر برادران دوست داشتنی باشیم.
16.شعائر و فرایض خداوند را بزرگ داریم.
17.با اموال و جانها در راه خدا جهاد کنیم.
همانگونه که از مرور 17 بند فوق ملاحظه می شود چکیده سرمایه ما که باید در حفظ و تجارت با آن بکوشیم عبارتست از: انفاق،تسلط بر خشم،بخشیدن،همیشه به یاد خدا بودن،حساسیت در مقابل گناه و پرهیز از آن،ترس از خدا و آخرت،ایمان،نماز،زکات،وفاداری،صبر و شکیبایی،راستگویی،صحبت از نیکی و تقوا،برادری،تعظیم شعایر،جهاد در راه خدا.
مجموعه رفتارهایی که پس از روزه داری موجب تقوا می شوند اکثرا صفاتی اخلاقی اند. این امر نشان دهنده این است که اخلاق در نزد خداوند بسیار مهم است و مختص به طبقه خاص اجتماعی ندارد،زیرا روزه بر همه مکلفین خواه زن و یا مرد واجب شده است. حال که غایت دینداری اخلاق به نسبت خدا و خلق است ،در جامعه ای که روز به روز بد اخلاق تر می شود هر کس که این سرمایه گرانبها را دارد بسیار مهم است و شخصیت والایی دارد. این آن چیزی است که لب لباب حساب ما در بانک خداوند است.
اولا باید حفظش کنیم تا تلف نشود. برای این کار بهترین کار ادامه دادن همان کاری است که این سرمایه از آنجا فراهم آمده است:یعنی روزه داری. همانگونه که در خبر آمده است روزه ی سه روز در ماه،روزه دوشنبه و پنج شنبه،شش روز شوال و روزه تاسوعا و عاشورا با همان شرایط و آداب روزه رمضان می تواند سرمایه ما را حفظ کند و بلکه بر آن بیفزاید. ادامه عباداتی که در روزه ی رمضان انجام می دادیم:تلاوت و نماز و دعا و استغفار. انگار تمام زندگی مومن نماز و تلاوت و دعاست.
دیگر آنکه هر کدام از اخلاق فوق با چیزی تقویت می شوند که به خاطر پرهیز از اطاله کلام فقط به دو نمونه که راستی و وفداری است اشاره می کنم. راستی را می توان با با عوامل زیر-دوری از دروغگویی- تقویت کرد: قرار ندادن خود در تنگنا و حرج،پرهیز از کار به خاطر جلب منفعت دنیوی مانند مقام،منصب،ریاست،مال و جایگاه اجتماعی،نداشتن حقد و کینه و حسادت به مردم،دوست نداشتن دروغ.
وفاداری سه صورت دارد اول با خدا و دوم با پیامبر و سوم بامردم. برای وفادار بودن با خدا سه کار انجام دهیم:ایمان به او،عمل خالصانه برای او،عمل به دستورات او و ترک منهیات او. وفاداری از رسول خدا با پیروی از سنت و اقتدا به او است. وفاداری نسبت به مردم: عمل به شروط،پس دادن قرض ها،وفا در وعده ها.
دوم اینکه سرمایه فوق قابل احتکار نیست یعنی کار می کند و چون عملا در گردش رفتارهای جامعه می چرخد اثربخش است. هم اینک به چهره انسانهایی نگاه می کنیم که زیبا شده اند.آیا تو آنها را دوست داری؟ به روی شما لبخند می زنند، حساسیت قلبشان بالاست، همه اش می بخشند، دروغ نمی گویند، قابل اعتمادند، وفادارند، شما را دوست دارند، تنبل نیستند،پرشور و با نشاط هر لحظه مشغول انجام کاری هستند، همیشه از ایمان و کار خیر صحبت می کنند، اثری از دشمنی و گناه در رفتار و گفتارشان نیست، صبورند. خدا می داند که این گونه آدمها چقدر دوست داشتنی هستند هم خداوند آنها را دوست دارد و هم در قلب مردم جا دارند.
براستی با آن چکار می توانیم بکنیم؟ سرمایه خود را گردش دهیم تا بیشتر و بیشتر شود. آیا دوست نداری که از پله های اسلام و ایمان و احسان بالا روی؟ می دانم که چنین است،و خدا می داند که تو را چقدر دوست دارم.هر که هستی و از هر کجا که باشی!

