خواهرم بخوان..به نام پروردگارت كه تو را خلق كرد!
آتش عشق خدا به دل خواهري افتاده بود.آتشي كه نمي سوزاند و بلكه مي پخت.با زباني حرف مي زد كه اشك از چشمانش آن را همراهي مي كرد!..نه!نه! به هيچكس نمي گم.بايد بگم؟..عشق را بايد پنهان كرد تا كسي نفهمه!آخه ممكنه ريا توش باشه!
قران مي خواند،داشت دنبال گوهرهاي گرانبها مي گشت.دلش از رنگهاي لباس زده شده بود و دنبال رنگ خدا مي گشت.آخه تو به من بگو آن همه نقش و نگار اگه منو به نگار نرسونه حتما به شيطان مي رسونه! چشمانش برق مي زد،اميد به زندگي و تغيير وجود پاكش را پر كرده بود..من ميتونم قران ياد بگيرم و به بقيه ياد بدم.اون وقت برام صدقه جاريه مي شه! صداي تند تند نفس هايش مي آمد..من مي تونم به بچه ها و شوهرم كمك كنم تا نماز بخونن!يك ريز مي گفت و مي گفت.او داشت سرور خانه ي خود مي شد.انسانيت و شوق به دعوت از وجودش مي باريد.چونان باران اريب تابستان نبود كه رعد و برقي بزند و جرعه اي اينجا و جرعه اي در جاي ديگر ببارد كه در مجموع ممكن نبود به كار آيد.زمستاني مي باريد،نرم و لطيف.اثر كلامش كه از دلي نقي مي آمد بر صافي دلها نازل مي شد.پرشكوه و استوار به در مي كوبيد و خداوند با او هميشه در ارتباط بود.آه كه هستي به خاطر او زيبا شده بود.سبحان الله و الحمد لله!
فروردين 88

