نوروز پیروز

دايره ي بسته
حس مي كرد مركز جهان همان جايي است كه ايستاده است.يكي از خيابانهاي شهر كوچك ساحلي بود. شهر با تابش آفتاب پائيز سواحل نقره اي خود را بهتر مي نماياند و همه ساله توريست هاي زيادي را سواحل آنجا مي كشاند.بايد كسي بود كه او حرفهايش را بزند.مرد دوم جوان سرخوشي بود كه جوانتر از سنش مي نمود.چند بار ديده بودش.در صف اتوبوسي كه مسافران را به ساحل مي برد.مرد درنگ كرد.كلامش را فرو خورد.از اينكه مي خواست بي پروا باشد ترس برش داشته بود.«جهان!..گور پدر دنيايي كه همه ش دغل و حيله گريه،فكر مي كني كجا رو مي خواي بگيري.هرچه جلوتر بري تازه مي فهمي كه فقط دور خودت چرخيدي و دايره ي سرگشتگي خودت رو تنگ تر كردي..تف..لعنت..»
متفكرانه به مسافران نگاه كرد.مرد جوان پوزخندي زد و گفت:ول كن داداش حال داري!ببينم تو از موج سواري خوشت مياد.مرد اول انگار كه نشنيده باشد چند بار پلك زد و با دست چشمانش را ماليد و گفت:شب پيش اصلا نتونستم بخوابم.مرد دوم كه هيچ كسالتي از رفتارش نمايان نبود گفت:«ترو خدا حرف خوابو نزن!از بسكه خوابيدم چشام درد گرفته.»مرد اول آتش شد و دستش را محكم و با حرارت در فضا چرخاند:«خواب..خواب..همه تون سر و ته يه كرباسين.» مرد دوم خونسرد جواب داد:«ببينم تو كه لالايي بلدي چرا خودت خواب نميري».مرد اول داشت عصبي مي شد و كم كم تن صدايش را بم تر مي كرد:«نوبرشو آوردن..فكر مي كني به كجا رسيدي..اطرافتو نيگا كن..چشاتو خوب باز كن..ببين ..مشتي قوطي كبريت و اونهمه آدمك برفي..همشون دارن آب ميرن..كوك شدن هي ميرن و بر مي گردن..»
بعد انگار كه چيز تازه اي يادش افتاده باشد چشمهايش را تنگ كرد و دندان قروچه اي رفت.مرد دوم توجهي به حرفهايش نداشت.داشت به مورچه اي نگاه مي كرد كه به زحمت دانه اي را مي كشيد.
مرد اول آب دهانش را قورت داد و با صدايي خفه گفت:تو زندوني شدي ميون هزار تويي ديوار كه كه ارسطو و افلاطون خشت چيني كردن..دنبال چيزايي مي گردي كه وجود خارجي ندارن.
مرد دوم گفت:آخر هفته ي بدي نميشه،خيلي حال داره آدم بره موج سواري..ببينم تو خوشت مياد»
مرد اول مجسمه شده بود.پلك نمي زد .يك كاتاتون به معناي واقعي.نگاهش به جن زده ها مي مانست:«صفر به علاوه صفر ميشه صفر..همه چيز صفر..هوا سرد شده..آخرين نسل برتر..موشا دارن همه چيزو مي جون..كي مي تونه آدمو از شر اين همه موش خلاص كنه».
مرد دوم ديگر حوصله اش داشت سر مي رفت.كمي قدم زد و بعد سرجاي اولش ايستاد:«پدر سوخته ي عوضي..انگار از مريخ اومده،زبان نفهم بي شعور!» بعد هم با كفشش ور رفت:«جون ميده واسه ي يه فوتبال حسابي».
«بينهايت عدد..آدما از دو شروع مي كنن و به صفر تموم ميشن..فلسفه ،علم،نابخردي،منطق..آتيش آتيشو نمي سوزونه» اين را مرد اول گفت.
پسرك روزنامه فروشي به آنها نزديك شد و داد زد:روزنامه..روزنامه..فوق العاده..قتل،كلاهبرداري،جنايت..داغ داغ..آهاي روزنامه..
مرد دوم پسرك را صدا كرد و سكه اي كف دستش گذاشت:يه روزنامه بده!
روزنامه را برداشت و با ولع شروع به ورق زدن كرد..در صفحه آگهي ها نگاهش فيكس شد:آخر هفته با موج سواري..آخ جون.
مرد اول داشت دور شدن پسرك روزنامه فروش را نگاه مي كرد كه در انبوه جمعيت گم مي شد.مه غليظي هوا را مي پوشاند:«دارين مكافات جنايات رو پس ميدين..مكافات و جنايات..نسل بيچاره تازه رسيدن به قابيل با اين تفاوت كه ديگه احتياجي به كلاغ ندارن«.اينها را كه گفت عق زد و بريده بريده ادامه داد:«دايره،حجم تهي،نقطه سر همون خط.»
مرد دوم كه در اين فاصله مطلب موج سواري را تمام كرده بود بالا پريد و داد زد:«من ميرم موج سواري،تو هم هر جهنم دره اي كه دلت خواست برو..هورا..»
سپس دوان دوان در بين مردم گم شد.
مرد اول خسته تر از هميشه دستش را به درخت پياده روگرفته بود و ديگر از فرط خستگي ناي ايستادن نداشت.چشمانش مي سوخت و تصوير يك مرد هميشه بيدار را در فضا حفظ مي كرد.چندين آمبولانس آژير كشان رد شدند.صداي آژيرشان گوش فلك را كر مي كردو خيابان زير چرخهايشان مردني تر از هميشه به نظر مي رسيد.از گلدسته هاي مسجدي در همان نزديكي صداي قران به گوش مي رسيد و نم نمك باران شروع به باريدن كرده بود.برگهاي زرد يكي يكي از درخت به پياده رو مي افتاد و زير گامهاي سنگين عابران خش خش صدا مي كرد. مرد اول تكيده تر به نظر مي رسيد.

