تبليغاتX
اسلام
اسلام
اسلام دقیقا عملکرد مسلمانان نیست بلکه برنامه ای است ربانی که مسلمانان بایدخود را با آن تطبیق دهند

دايره ي بسته

 

 

حس مي كرد مركز جهان همان جايي است كه ايستاده است.يكي از خيابانهاي شهر كوچك ساحلي بود. شهر با تابش آفتاب پائيز سواحل نقره اي خود را بهتر مي نماياند و همه ساله توريست هاي زيادي را سواحل آنجا مي كشاند.بايد كسي بود كه او حرفهايش را بزند.مرد دوم جوان سرخوشي بود كه جوانتر از سنش مي نمود.چند بار ديده بودش.در صف اتوبوسي كه مسافران را به ساحل مي برد.مرد درنگ كرد.كلامش را فرو خورد.از اينكه مي خواست بي پروا باشد ترس برش داشته بود.«جهان!..گور پدر دنيايي كه همه ش دغل و حيله گريه،فكر مي كني كجا رو مي خواي بگيري.هرچه جلوتر بري تازه مي فهمي كه فقط دور خودت چرخيدي و دايره ي سرگشتگي خودت رو تنگ تر كردي..تف..لعنت..»

متفكرانه به مسافران نگاه كرد.مرد جوان پوزخندي زد و گفت:ول كن داداش حال داري!ببينم تو از موج سواري خوشت مياد.مرد اول انگار كه نشنيده باشد چند بار پلك زد و با دست چشمانش را ماليد و گفت:شب پيش اصلا نتونستم بخوابم.مرد دوم كه هيچ كسالتي از رفتارش نمايان نبود گفت:«ترو خدا حرف خوابو نزن!از بسكه خوابيدم چشام درد گرفته.»مرد اول آتش شد و دستش را محكم و با حرارت در فضا چرخاند:«خواب..خواب..همه تون سر و ته يه كرباسين.» مرد دوم خونسرد جواب داد:«ببينم تو كه لالايي بلدي چرا خودت خواب نميري».مرد اول داشت عصبي مي شد و كم كم تن صدايش را بم تر مي كرد:«نوبرشو آوردن..فكر مي كني به كجا رسيدي..اطرافتو نيگا كن..چشاتو خوب باز كن..ببين ..مشتي قوطي كبريت و اونهمه آدمك برفي..همشون دارن آب ميرن..كوك شدن هي ميرن و بر مي گردن..»

بعد انگار كه چيز تازه اي يادش افتاده باشد چشمهايش را تنگ كرد و دندان قروچه اي رفت.مرد دوم توجهي به حرفهايش نداشت.داشت به مورچه اي نگاه مي كرد كه به زحمت دانه اي را مي كشيد.

مرد اول آب دهانش را قورت داد و با صدايي خفه گفت:تو زندوني شدي ميون هزار تويي ديوار كه كه ارسطو و افلاطون خشت چيني كردن..دنبال چيزايي مي گردي كه وجود خارجي ندارن.

مرد دوم گفت:آخر هفته ي بدي نميشه،خيلي حال داره آدم بره موج سواري..ببينم تو خوشت مياد»

مرد اول مجسمه شده بود.پلك نمي زد .يك كاتاتون به معناي واقعي.نگاهش به جن زده ها مي مانست:«صفر به علاوه صفر ميشه صفر..همه چيز صفر..هوا سرد شده..آخرين نسل برتر..موشا دارن همه چيزو مي جون..كي مي تونه آدمو از شر اين همه موش خلاص كنه».

مرد دوم ديگر حوصله اش داشت سر مي رفت.كمي قدم زد و بعد سرجاي اولش ايستاد:«پدر سوخته ي عوضي..انگار از مريخ اومده،زبان نفهم بي شعور!» بعد هم با كفشش ور رفت:«جون ميده واسه ي يه فوتبال حسابي».

«بينهايت عدد..آدما از دو شروع مي كنن و به صفر تموم ميشن..فلسفه ،علم،نابخردي،منطق..آتيش آتيشو نمي سوزونه» اين را مرد اول گفت.

پسرك روزنامه فروشي به آنها نزديك شد و داد زد:روزنامه..روزنامه..فوق العاده..قتل،كلاهبرداري،جنايت..داغ داغ..آهاي روزنامه..

مرد دوم پسرك را صدا كرد و سكه اي كف دستش گذاشت:يه روزنامه بده!

روزنامه را برداشت و با ولع شروع به ورق زدن كرد..در صفحه آگهي ها نگاهش فيكس شد:آخر هفته با موج سواري..آخ جون.

مرد اول داشت دور شدن پسرك روزنامه فروش را نگاه مي كرد كه در انبوه جمعيت گم مي شد.مه غليظي هوا را مي پوشاند:«دارين مكافات جنايات رو پس ميدين..مكافات و جنايات..نسل بيچاره تازه رسيدن به قابيل با اين تفاوت كه ديگه احتياجي به كلاغ ندارن«.اينها را كه گفت عق زد و بريده بريده ادامه داد:«دايره،حجم تهي،نقطه سر همون خط.»

مرد دوم كه در اين فاصله مطلب موج سواري را تمام كرده بود بالا پريد و داد زد:«من ميرم موج سواري،تو هم هر جهنم دره اي كه دلت خواست برو..هورا..»

سپس دوان دوان در بين مردم گم شد.

مرد اول خسته تر از هميشه دستش را به درخت پياده روگرفته بود و ديگر از فرط خستگي ناي ايستادن نداشت.چشمانش مي سوخت و تصوير يك مرد هميشه بيدار را در فضا حفظ مي كرد.چندين آمبولانس آژير كشان رد شدند.صداي آژيرشان گوش فلك را كر مي كردو خيابان زير چرخهايشان مردني تر از هميشه به نظر مي رسيد.از گلدسته هاي مسجدي در همان نزديكي صداي قران به گوش مي رسيد و نم نمك باران شروع به باريدن كرده بود.برگهاي زرد يكي يكي از درخت به پياده رو مي افتاد و زير گامهاي سنگين عابران خش خش صدا مي كرد. مرد اول تكيده تر به نظر مي رسيد.

 

                                                                                                              تابستان 1372

ارسال در تاريخ یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 توسط عبدالغفور

ارتباط انساني

جستاري در تعامل

 

گاه ما انسانها خود را در قامت يك دين يك مليت،زبان ،مذهب و ...محصور نموده و چنان ايدئولوگانه مي انديشيم كه در تعاملات خود با جامعه دچار مشكل مي شويم.

فرزند آدم به دنيا آمد تا مهمترين كاركرد خود موسوم به چراغ رابطه را روشن نگه دارد،زيرا زندگي بدون اين مولفه به غايت دشوار و نافرجام  است.آدمي كه هزاران خط قرمز به دور خويش مي تند چه هدفي جز به دام انداختن ديگران دارد.همه از دامگاه فراري و او مدام در بيقراري روحي كه امروز كه به دام خواهد افتاد و طعمه خواهد بود.اين نگره  آدميان را از هم دور نموده و زمينه را براي دگم انديشي فرا راه مي دارد.ريشه اين تارتني منفعت طلبي خودخواهانه است و همه چيز را انحصاري مي كند.

ميشله اوباما همسر باراك اوباما جمله زيبايي بيان مي كند:همه ي ما تجربيات مشتركي در زندگي و كار و عشق،در خانواده،در اجتماع و در اميد و روياهاي خود داريم كه هيچ مرزي نمي شناسد.

اين مطلب دقيقي است اما بايد دانست كه اين مفاهيم و تجربيات در خلا نمي بالند و بلكه در پس زمينه اي از آنچه پيشتر رفت رشد مي كنند.

آنچه بسيار مايوس كننده است اين است كه هر كس براي تمايز خود دست به احتكار سرمايه انساني بپردازد.

همه بايد نيك بدانيم كه هر آنچه «كسب» مي كنيم چه در دين،مليت و ..سرمايه اي انساني است و در خلال قرن ها به ما رسيده است و ما را نشايد كه آنرا در خويشتن محصور كنيم تا مثلا بگوييم كه ما با اين خط و نشان از شما بالاتر هستيم.

اين منيت اجتماعي نه تنها جلوي اعتماد همگاني را سد مي كندبلكه باعث مي شود كه جامعه حالتي اوتيستيك پيدا كند.در هم تنيدگي خاصي كه به افسردگي و كاهش احساس شادي و تعلق منجر مي شود.

جامعه ي سالم در گرو رفتار سالم مردم آن جامعه تعريف مي شود. در اين نگرش  سلامت عبارتست از رفاه كامل جسمي،رواني و اجتماعي و نه تنها معلول بودن.

همانطور كه ديده مي شود اين حالت تهديد كننده هر سه مولفه سلامت است و جلوي رفاه اجتماعي،رواني و جسماني را مي گيرد.

هر خطي كه فاصله بيندازد مقتضي است كه رقيق شود.هر سرمايه اي هم آنگاه زياد مي شود كه با اعتماد عمومي همه بر آن بيفزايند.در جهاني كه خط كشي ها روزبروز پررنگ تر مي شود سرمايه ها و منابع از دست مي رود و هر آن امكان جنگ وبرخورد بيشتر مي شود.

بايد بدانيم كه ما انسانها ميراث مشتر كي داريم كه از ديرگاه همراه ما بوده است و مي تواند ما را به هم نزديك تر كند.اما آنچه مهم است اين است كه همه در امتداد يك خط بايستيم و تلاش كنيم كه فارغ از هر رنگ و نژاد و زبان و مذهب و لباس با هم گفتگو كنيم،به همديگر احترام بگذاريم.گفتگوهايي كه ما را به عنوان انسان نگه دارد و از مدار كرامت انساني خارج نكند.

 

كدام دين است كه افق را تنگ كرده است..اتفاقا اديان وسعت ديد مي دهند؛نگره آنان به فراخناي دنيا و آخرت است.

آنچه موجب تنگنا شده است انحصاري است كه پيروان خود تراشيده اند تا فاصله ها شكل گيرند و متمايز شوند.كساني كه حيات خود را در آن مي دانند كه ديگران نباشند.مگر همين دين اسلام نمي گويد كه «ملاك ظاهر افراد است».اگر كسي گفت كه من شما را دوست دارم،آيا سزد كه قلب او را بشكافيم تا صحت و سقم مدعا ثابت شود و چنان شكاكانه به او نگاه كنيم كه «تو حتما نقشه اي داري »و آن مثل را يادآوري كنيم كه« گربه براي رضاي خدا موش نمي گيرد».

درست است كه نيازهاي ما،ما را به هم نزديك مي كند.آيا مگر نيازمند بودن«بد » است.مگر نياز  نبود كه آدم و حوا را به انس داد،با زباني عاشقانه كه فارغ از ملت و مذاهب است و از درياي رحم الهي فرو مي جوشيد و در بين آدميزادگان تقسيم مي شد. عبوراز برخي مرزهاي خودخواسته و خود ساخته كه خداوند آنها را نساخته است مايه تفاهم و قدرت اجتماعي است.

بايد بهانه اي بتراشيم تا «خويشاوند»شويم يا به دين يا به مذهب يا به مليت يا انسانيت كه همه در آن برادر و خواهرند.اگر همديگر را كوچك كنيم جامعه اي بزرگ نخواهيم داشت،اگر هم كوچكي دنياي ذهن ما به اندازي عمر يك حباب باشد،ان وقت جهان بيرون ما هم تنگ و خرد خواهد بود.به فراخناي آخرت كه مي نگرم دنياي فعلي ما چقدر بزرگ مي شودو از هر تنگنايي رها خواهيم شد. اين رهايي باعث مي شود كه بتوانيم آزادانه در فضاي لاجورد پر گشايم و اجازه دهيم تا احساس،هوايي بخورد..

به نظر شما اين لذت بخش نيست؟

 

ارسال در تاريخ شنبه بیست و دوم تیر 1387 توسط عبدالغفور

واكاوي جامعه شناسي فقه(2)

 

2.تاثير انقلابات اجتماعي بر فقه:

به نظر مي رسد مشارب چهارگانه فقه سني پس از زوال امويان به وجود آمده است كه هر چه از زمان ابوحنيفه به سمت احمد حنبل مي رويم از قدرت قياس كاسته شده و بر اهميت حديث افزوده مي شود.

اين بستر اجتماعي در غياب حاكميت اسلامي توانست به رتق و فتق عبادات و معاملات و ..بپردازدكه نشانگر اين جهاني بودن اسلام است ،بر خلاف مسيحيت كه آييني اخروي است.

البته اين مطلب قابل ذكر است كه همين جدايي حكم از حاكميت سياسي در جامعه مسلمانان نوعي سكولاريسم مخصوص به خود را پيش برد كه دد عين حال كه قانون اسلامي در زندگي مسلمانان جاري بود(قضاوت و عبادات و معاملات) اما در حيث سياسي در رفتار حاكمان خموده بود.نتيجه اين گونه فقاهت فربهي فقه عبادات و لاغري فقه حكومت و رهبري شد،زيرا كه فقه رو به حكومت نداشت.هر چند حاكماني چون عباسيان سعي كردند آن را رواج دهند و مذهب در خدمت حكومت قرار گرفت.جالب است كه هم اينك فقه مقارن مطرح مي شود و با تلاشهاي گسترده اي كه در راستاي برپايي حكومت اسلامي در جهان مطرح است بايد ديد كه فقه و قانون چگونه به صلح خواهند رسيد.

تلاشهاي سلفي گري در احياي سنت و حديث چندان اجتهاد را بر نمي تابد و سعي دارد كه «لامذهبيت» را رواج دهد كه به نظر من خود نوعي مذهب قديمي است كه به حنابله و مالكي ها نزديك است واز احناف دورتراست.

اما اين پرسش همچنان برجاست كه آيا با استقرار نظام اسلامي در شكل حاكميت قوانين جديد برآمده  از روح همان اسلام خالص كه قران و سنت است فقه مذاهب چگونه خواهد شد و آيا مي توان امير ملك بود وپابندفقه رايج؟

البته يك جواب محتمل آنست كه حاكميت جديد از همه ميراث اسلامي و از جمله فقه در راستاي استفاده از هر قديم اصيل و جديد منطبق با روح اسلام استفاده خواهد كرد.

 

3.رابطه دولت و فقه:

 

دولت ها فقه متناسب با خود را گسترش مي دهند،اين امري است كه از نگاه تاريخي به حاكمان مسلمان بر مي آيد.در عربستان سعودي مشرب سلفي رو به رشد است و پس از محمد بن عبدالوهاب بالندگي خود را طي مي كند كه به نوعي به مشرب مدينه(مالكي)نزديك است حنفيت در عراق بوجود آمد و به ايران و آسياي ميانه راه يافت كه همه اين مناطق دور از مدينه هستند.مغولان در ايران پس از اسلام آوردن اين مذهب را رشد دادند،درست همانگونه كه صفويان هم تشيع را در اين كشور رشد دادند. اين گونه رفتن اندك اندك يك مذهب فقهي را به مذهبي سياسي تبديل خواهد كرد كه فقه از زاويه سياست نگريسته خواهد شد.

 

4.قشر بندي اجتماعي و فقه:

 

مقتضيات زماني-مكاني و تعلقات قومي-طبقاتي بر فتواها تاثير گذاشته است.ذائقه فقهي فقيهان به مراجعان گرايش دارد و اين باعث صدور احكام به نسبت تعلقات محلي و ملي است.جالب است كه گاهي برخي اساتيد مانند دكتر انصاري استاد دانشكده ي شريعت قطر بر اين نظر است كه فقه اسلامي بايد بر بسياري از مناسبات جامعه مدرن صحه گذارد،نظير مشروعيت روز مادر و... .اين گونه نگاه در مقابل ديد فقهي به گونه امثال قرضاوي است كه در پي آن است كه راهي از سنت بر امور مستحدثه بياويزد.

گروههايي از جوانان مشتاق جهاد با كفار فتواهاي فقهي را مي جويند كه ميدان را براي جهاد آنان خالي كند و بتوانند در جاهايي از جهان اسلام مانند عراق ،افغانستان و فلسطين كه هم اينك نبردهاي سهمگيني در جريان است جهاد كنند.

البته نوعي ديگر هم از فتاواي فقهي در اين كشورها مي بالد و آن هم اين است كه بتواند رابطه حاكميت مستقر فعلي در اين جوامع را كه با استمداد از اشغالگران بر سر كار آمده است نشان دهد.

مراجعين سئوالات فقهي امروز خيل عظيمي از جوانان اند كهاز يك سو مي خواهند در كشور خود مشاركت سياسي داشته باشند و حاكميت ها عمدتا مروج نوعي سكولاريسم اند و از سوي ديگر همين جوانان عضو احزاب و گروههاي اپوزسيوني هستند كه با جهان غرب در چالش افتاده اند كه البته مورد اخير در كشورهاي اروپايي بيشتر به چشم مي خورد.دكتر طارق رمضان هم مي خواهد چنين صلحي در زندگي مسلمانان غربي ايجاد كند.

اما به نظر مي رسد كه خاورميانه فقه تازه اي بخواهد؛فقهي كه شرايط خاص آن مي طلبد. حاكميت اسلام سنتي،تلاشهاي بيداري اسلامي در پي دستيابي به قدرت و حاكمان سكولار همه و همه روابطي را ايجاد مي كنند كه فقيهان بايد به روابط ميان اين شرايط هم بپردازند.

 

5.گسترش عرصه عمومي و فقه:

 

فقه عمدتا سئوالات فقهي فرد را جواب مي دهد.هم اينك با گسترش عرصه عمومي كه افراد به حجم زياد در آن درگير مي شوند مانند سياست،قانون اساسي،نمايندگي،انتخابات،پارلمان و احزاب و..به نظر مي رسد كه فقه بايد ديدگاههاي روشني در اين زمينه ارائه دهد تا عموم مردم بتوانند ميان ديدگاه اسلامي و روش زندگي امروز خود تعارضي نبينند.بسياري از مردم امور فوق الذكر را بر نمي تابند و عرف گرايانه-ديد سنتي- مي كوشند كه بگويند اموري اين چنيني در اسلام وجود نداشته است و در وجود خويش اگر به اضطرار در اين امور مشاركت ورزند احساس گناه نموده و آن را نمي پذيرند.طبيعي است كه اين گونه نگاه به عرصه عمومي قادر نخواهد بود كه به عرصه حكم كه اتفاقا مهمترين بخش از حاكميت اسلام است و به اصطلاح مهمتر از قرآن عمل مي كند كارآمدي ببخشد.

ارسال در تاريخ چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 توسط عبدالغفور