تبليغاتX
اسلام
اسلام
اسلام دقیقا عملکرد مسلمانان نیست بلکه برنامه ای است ربانی که مسلمانان بایدخود را با آن تطبیق دهند

ماهيان تنگ

 

 

نگاهم در اين تنگ مي ماند

آن دو تا ماهي...!

از اول نوروز تا صبح امروز

دست در دست هم

پا در عشق كم

جولانگاهشان عرصه ي تنگ

زبان عشقشان لال و گنگ

جويبار فكرشان خام

اندك خورند

اندك روند

اندك پرند

اندك نهند

آيا زبان شعر مي فهمند

نه..نمي فهمند؟!

آيا حال ماهيان اقيانوس مي دانند

نه..نمي دانند؟!

عشقان بي فرجام

وتنگشان جام

سر مي كشند آب و مي روند خواب.

افسوس كآخر وقت امروز

به پايان مي رسد عمر يك از دو

نمي دانم..كه آيا تنها مي شود غمگين؟!

مي كشد  درد و دود

آه وافسوسِ نابود

كس نمي داند

ويا ديرگاهي با يادش مي كند سر؟!

نه.. نمي داند؟!

و يا شعري از او را مي كند بر؟!

نه.. نمي خواند؟

چون ديگر كسي در تنگ نيست

وين بر كسي ننگ نيست.

داستان ما در اين دنيا

بسان ماهيان تنگ باشد

جامان در اين دنيا تنگ باشد

سر برده در تنگ

با ديگري در جنگ

روز و شب يكرنگ

جولانگاهمان تنگ

عشق هايمان بي فرجام؛

وشهرمان نزديك

دريا دور و بي پايان.

آيا كسي نيك مي داند كه تنگ با دريا برابر نيست

كوچندگان سير بي پايان را جاي ماندن نيست

آري..آن قدر بر تنگ بايد زد

تا عرصه را بر او كرد تنگ

آزاد شد از دنياي شوخ و شنگ

نقش ها زد بر اين بوم رنگ

رنگ آبي،رنگ دريا،رنگ آب

دريا دور نيست..

راهش گنگ و ناپيدا نيست

باد را انگيخت

..نه..دور نيست!

عرصه اش ،عرصه ي تنگ نيست

جاي جنگ نيست

غسل تعميد لازم نيست

اينجا رود گنگ هم نيست.

 

ارسال در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 توسط عبدالغفور

ببر در برف

 

سپيده كه سر زد سپيدي برف همه جا را پوشانده بود،نه اينكه در سياهه شب برفي نبود بلكه ديده نمي شد.برودت هو به زير 11 درجه رسيده بود و يكريز برف مي باريد. نقشه هاي ماهواره اي نشانگر تداوم بارش طي روزهاي آينده بود.

ببر كوهستان هم سردش شده بود و هم گرسنه.آنقدر بايستي راه مي رفت تا شكار كند،اما مگر در اين سردي حيواني جرئت مي كرد بزند بيرون. 4 نفر شكارچي هم به سرشان زده بود كه در اين كوران برف بزنند بيرون.از آن دست شكارچي هايي كه يادشان مي رود لباس گرم و كفش مناسب و تفنگ خوب بردارند.شرايط جالبي پيش مي آيد و آن هم اين است كه در اين وضعيت ببر و برف و شكارچي و شكار هر كدام مي توانند جاي آن ديگري باشند.

اما من نمي خواهم داستان را اينجوري ادامه دهم بلكه مي خواهم كه داستان در اينجا تمام نشود ،راستش اگر شكار صورت گيرد ديگر دليلي براي ادامه آن ندارم.راست مطلب آن است كه دوست دارم كه كودكي وارد داستان شود كه تازه مي خواهد راه برود..اصلا عجله نكنيد  يه جوري ربطش مي دهم.كودكي كه مادرش را از دست داده است و يكه و تنها دارد راه مي رود،درست مانند راه رفتن بر روي برف.

در كمد باز مي شود و دو دست تابلو را بر مي دارند و سعي مي كنند تا بر ديوار بكوبند تا منظره ي خاك خورده وهم انگيزتر شود. از گوشه ي سمت چپ قنديل هاي كوچكي به ديوار الصاق شده است و نور قرمزي رادر فضاي اتاق مي پراكنند. از دور تصوير مات زني اندك اندك شفاف مي شود كه پا به سن گذاشته است.زن به تابلو خيره مي شود..نور هم روي تابلو متمركز مي شود.

ببري كه در برف 4 شكارچي زمان و مكان و فضا و 4 نفر را دريده است خودش هم در اثر سرماي شديد مرده است و قرمزي خونش هم برف را قرمز كرده است. سقف چگه مي كند و خون يخ زده ببر را بر روي كف اتاق مي ريزد. كاسه مي آيد و درست زير محلي كه خون چكه مي كند قرار مي گيرد.آواز غمناكي فضار را مي پوشاند. موهاي طلايي زن با خون كاسه چرب مي شود و ما كم كم تصوير ماتي از يك برج را مي بينيم كه در شمالي ترين نقطه كوهستان دارد محو مي شود.

كودك را مي توانم به شما نشان بدهم كه خيلي پير شده است اما هنوز از راه رفتن سير نشده است،شايد لازم باشد كه دوباره به دنيا بيايد چون ديگر خيلي دير شده است.

ارسال در تاريخ دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 توسط عبدالغفور

ما همراه حق هستيم و روزها در حال گذر

 

استاد محمد مهدي عاكف مرشد عام اخوان المسلمين

                                     پارسي كرده و تلخيص:عبدالغفور گردهاني

 

رسول خدا(ص) از نقطه بلندي دولت ظلم را تغيير داد و دولتي را برپا نمود كه به وسيله آن جامعه انساني براي اولين بار مبادي آزادي و برابري را فهميد.دروس مساوات و عدل و رحمت را برپا داشت و بدين ترتيب مردم دانستند كه چگونه سعادتمندانه زندگي كنند و سعادتمندانه بميرند.

ما سرمان را با افتخار در مقابل مردم دنيا بالا مي گيريم و مي گوييم كه:محمد(ص)به ما آزادگي را آموخت پس خوار نخواهيم شد..محمد(ص)به ما عزت  آموخت كه بعد از اين سرمان را در مقابل غير خدا كج نكنيم.

اي اخوان!

بدانيد كه مسلمان آزاده خواري را نمي پذيرد،هنگامي كه مي گويد الله و اكبر راضي نمي شود كه غير از پروردگار او كسي كبريايي داشته باشد و نمي پذيرد كه به جز دين پروردگارش چيزي بر او پادشاهي و استعلا داشته باشد.

حال اين امت اصلاح نخواهد شد مگر بدانچه در ابتدا اصلاح شد:لقد كان لكم في رسول الله اسوه حسنه(احزاب/21)

اي مسلمانان جهان!

اگر بر خود روا مي دانيد كه بر حمل نكردن نور رسول الله به مردم عذرهايي بياوريد بدانيد كه شما نمي توانيد كه با وجود عجزتان  از هدايت محمدي حجت بياوريد كه شما را در مقابل سركشي تجاوز پيشه گان و غارتگران ثروتهاي كشورهاي اسلامي محافظت كند.

مسلمانان مي پرسند كه چه كار كنيم؟چگونه كار كنيم؟

شما بايد شعله ايمان را در خون هاي خود بيفروزيد،همان كه از شراره اي قدسي مي آيد و هرگاه كه به شما چسبيد همه ي راه را براي شما روشن مي كند و همه اسباب  و وسائل را به طور كامل مي بينيد.

راه واضح است و پايه ي آن استقامت بر حق،توشه ي آن شجاعت در سخن حق و قدرت مواجهه با ستمگران و ايستادگي در مقابل مفسدان است.

پيامبر خدا(ص) مي فرمايد:«ان الناس اذا راوا الظالم فلم ياخذوا علي يديه اوشك ان يعمهم الله بعقاب» اگر مردم ستمگر را ديدند كه ظلم مي كند و جلوي دستش را نگرفتند شك دارم كه عذاب خدا آنها را در برنگيرد.

اي مسلمانان!

بدانيد كه احقاق حق و بطلان باطل به صبر و ثبات در مقابل سختي ها و شدايد نياز دارد،همانگونه كه پيامبران اولو العزم صبر كردند:فاصبر كما صبر اولوالعزم من الرسل؛همانگونه كه به عدم شتابزدگي نياز دارد(ولاتستعجل لهم كانهم يوم يرون ما يوعدون لم يلبثوا الا ساعه من نهار بلاغ فهل يهلك الا القوم الفاسقون(احقاف/35)

همه ي اينها باعث مي شود كه ما در دعوت به حق هر آنچه را كه داريم قرباني كنيم تا مردم سعادتمندانه زندگي كنند و با امنيت در خانه هاي خود به سر برندو به آينده شان اميدوار باشند كه در زير سايه رحمت و عدل و مساوات اسلام زندگي مي كنند و لو هر عقيده يا قوم و كشور و رنگ و طبقه اي داشته باشند.

اي حاكمان!

دوام حال از محالات است و روزها در حال گذر است،شب ظلم ستمكاران در حال رفتن است و صبح اسلام بر جهانيان طلوع خواهد كرد..بدانيد كه زندان ما را نمي ترساند و مرگ ما را از راهمان باز نمي دارد و به سوي هدفمان خواهيم رفت تا ريشه هاي فساد را از بين ببريم.

نيك مي دانيم و يقين داريم خداوند عمل مفسدان را به صلاح نمي رساند و ظالمان را هدايت نمي كند و در عوض عمل متقين را اصلاح مي كند و اجر مصلحان را ضايع نمي كند.

اي اهانت كنندگان به رسول خدا(ص)

خداوند در هستي خورشيدي قرار داده است كه جهان مادي را روشن مي كند و محمد(ص) را چراغ روشني بخشي براي انس و جن نموده است(يا ايها النبي انا ارسلناك شاهدا و مبشرا و نذيرا و داعيا الي الله باذنه و سراجا منيرا)(احزاب/45 و46).

شما كار بيهوده اي مي كنيد كه با آتش بازي  مي كنيد،كار  شما همانند كار كساني است كه گمان مي كنند با فوتي مي توانند نور خورشيد را خاموش كنند(يريدون ليطفئو نور الله بافواههم و الله متم نوره و لو كره الكافرون)(صف/8)

مثال آنها همانند كار كودكاني است كه مشتي خاك به هوا مي پراكنند به اين گمان كه حجاب نور خورشيد مي شود غافل از اين كه خورشيد همچنان با نور سپيد پاكش باقي مي ماند و خاك بر سر خودشان مي ريزد و حسرت و ناكامي در قلبهايشان مي ماند.

ياري صادقانه ما مسلمانان به رسول خدا(ص) آن است تمسك خود را به هدايت او و اقتداي خويش را سنت او بيشتر كنيم و كالاهاي دشمنان او را نخريم.

اي مسلمانان!

دنيا به وسيله شما مي گردد پس شما نايستيد،روزگار به وسيله شما جديت مي يابد پس شما بازي نكنيد و اگر براي شما پاياني باشد خود را به خط پايان برسانيد.

شما وارثان اسلامي هستيد كه محمد(ص)آورده است تا مشعل هاي نور و هدايت رباني را براي همه بشريت حمل كنيد،اسلام را به پا داريد همانگونه كه خداوند آن را با قانون و رهبر شريعت و نظام برپا داشته است.

و يومئذ يفرح المومنون بنصر الله ينصر من يشاء و هو العزيز الرحيم(روم/4-5)

 

منبع:

رساله الاخوان.شماره545 پنجم ربيع الاول 1429

www.ikhwanpress.com

 

ارسال در تاريخ شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 توسط عبدالغفور

"خدايي كردن وبند گي كردن "

 

اين عنوان را از آقاي دكتر عماد افروغ وام گرفته ام كه گفت : ما قرار بودكه بندگي كنيم اما جاي خدا نشسته ايم وداريم خدايي مي كنيم ." در تبيين اين جمله  آيت الله محمد علي جماعتي عضو دفتر امام خميني مي گويد :"يعني ما فكر كنيم كه به زور يا جبر و قهر مردم را مجبور كنيم به پذيرش آنچه كه ما مصلحت مي بينيم . حتي خدا هم چنين كاري نكرده است ، بلكه انسان را آزاد آفريده و به او اجازه انتخاب داده است . اينكه مردم بخواهند چه كسي را به عنوان حاكم خود بر گزينند اين حق آنهاست . اصولا نظارت براي اين بوده  كه دولتها نتوانند مردم را از حقوق خودشان محروم كنند ."

مقتضاي اخلاق خدايي چيزي ديگر از مقتضاي اخلاق بندگي است . في المثل در اخلاق خداوند صفات جمال و جلال قرار دارند كه هر يك از آنها به نسبت جهان رابطه اي بر قرار مي كند . خداوند خالق و آمر است و الوهيت وربوبيت خود را اعلام مي كند . بنده نمي تواند خالق باشد و هيچ گاه چنين جسارتي را هم نمي تواند به خود راه دهد . خداوند اگر در چارچوب اسماي نيكو متكبر است و گفتار او بي چون و چرا رواست، مقتضاي بندگي طاعت و عبادت و خليفه گي و شهادت است . بنده ظلوم وجهول است و اشتباه مي كند ، پس راه حل اشتباهات خود را با ميزان خداوند مي بيند . اما اگر بنده آمد و يكي از اختصاصات خالق آمر را به خود نسبت داد آبرو وهويت خود را از بين برده است چون به نسبت مدعاي خود توانايي ندارد . اگر بنده كه معصوم نيست  اشتباه كند و به اين گمان باشد كه معصوم و غني از انتقاد است آن وقت گويي خدايي كرده است . اگر بنده كه صد در صد عدول مطلق نيست  دستش را براي هر كاري باز ببيند گويي خدايي كرده است . اگر بنده كه جهول است آمد و علم خود را مطلق دانست در حالي كه با توجه به داشتن هوس ومكان وزمان از جهل رنج مي برد گويي خدايي كرده است .اگر بنده كه از عجل آفريده شده است و آمد و وانمود كرد كه عجول نيست و خود را مطلق پنداشت ،پنداري كه خدايي كرده است .

 البته جمع ميان آنكه خداوند به بندگان بهره اي از اسماي نيكوي خود را داده است وبنده با تخلق به آنها مي تواند صفات الهي را در خود بپروراند با آنكه اين صفات او را به شطحه گويي كفر وظلم به ادعاي خدايي نرساند آن است كه بنده ي فرو دست هر چه كند باز هم بايد بداند كه مقهور آن خداي فرادست است كه به دمي توانسته بساط خدايگان زميني را بر چيند و پوشالين بودن ادعاهاي آنان را به خلق بنماياند تا از حدود بشري خود خارج نشوند . ديگر آن كه صفات الهي در بندگان براي آن است كه تسهيل ضروري نسبت او با هم نوعان خود باشد . مثلا رحمت بشر براي تداوم حيات خود اوست تا بنياد رحم در زمين گسترده شود و سلام براي تداوم امنيت اجتماعي ،حي براي زنده كردن و نجات جان مخلوقات و.... مي باشد ، همه ي اين كاركردهاي اسماء و صفات الهي نسبتي است كه با هستي برقرار مي كند و به هيچ وجه تا ملكوت نمي رسد كه اگر بالاتر پرد تجلي هستي بسوزد پرش . چنان به زمين گرم مي نشاندش كه ديگر از جاي خود بر نتوان خاست. پس بنده را نسزد كه هيچ گاه ادعاي خدايي كند؛ كه بر اين گمانم كه او به ظاهر عاقل تر شده است و ادعايي فرعون وار بر زبان نمي راند اما به نظر نمي رسد كه ادعاهاي او لوهي خود را با اوامر و نواهي بر ساير همنوعان خود كه كاركرد او نيست و زيبنده خداوند است ترك كرده باشد . در هر صورت بايسته است كه بندگان بندگي كنند و از حدود بشري خود هيچ گاه خارج نشوند زيرا لازمه ي حيات مخلوق آنست كه در چارچوب تواناييهاي خود به زيست پردازد ، كه اگر چنين نكند چون سيستم يكپارچه هستي بر مبناي حكمت در گردش است -كه امري اولوهي از جانب رب العالمين است- او را دفع خواهد كرد .

 

 

نگاه به:

ويژه نامه نوروز 1387 روزنامه كارگزاران.ص7

ارسال در تاريخ سه شنبه بیستم فروردین 1387 توسط عبدالغفور

واكاوي حقيقت وطريقت وشريعت

 

جنگ ميان سه كس لزوما به مفهوم طرد ديگري نبوده است ،زيرا در تاريخ اسلامي هر سه انديشه وجود داشته اند . صوفيان از گذرگاه شريعت راهي جسته اند براي دستيابي به طريقت وحقيقت . آنان گذر از هر مرحله را عبارت از آن دانسته اند كه با طي آن مرحله دليلي وجود ندارد كه ما مراعات كننده مرحله قبلي باشيم . شريعت مداران هم با چوب شريعت بر گردن طريقت كوفته اند كه ره به انحراف برده ايد وسر از ناكجا آباد "انا الحق " در آورده ايد . مدعاهايي گزاف كه هيچ يك از انبياء و اوصيا بدان راه نيافته اند . در ميان فرق اسلامي و حتا غير اسلامي هم طريقتي براي رسيدن به حقيقت مورد نظر بوده است كه جاهايي با سخنان شريعت متضاد بوده و گاه همراهي مي شده است . نكته در خور آن است كه بشر دريافته كه با اشراق روحي و معنوي و لو نامربوط با شريعت مي توان به درجاتي از انر‍‍ژي روحي دست يافت. برخي از پست مدرن ها حتا تشويق به مديتيشن براي جلوگيري از خلا انسان پست مدرن  مي پردازند تا انر‍ژي هاي نهفته فكري و روحي انسان تحت كنترل و استفاده او باشد؛ هر چند در اين نگره ديگر خدا وجود ندارد .

شطحيات طريقت و حقيقت گاه به جايي رسيده كه انگاري خدا در اين مردمان حلول كرده باشد و اين به نحوي با عقايد باستاني هندوان مبني با حلول در طبيعت يگانه مي شد . اين گونه نگريستن رويه ديگري هم داشته است . زماني كه دنيا گرايي افراطي بر گرده تمدن اسلامي سوار شد عده اي از فرزانگان موحد به اين صرافت افتادند كه با تزكيه نفس نهضت اصلاح را سامان دهند اما متاسفانه اين موج به آنجا  نماند وبه نوعي ضديت با دنيا و مظاهر دنيوي منجر شد . حتا بسياري از آنان كه هم اينك مروج تصوف اند با ديدي سلبي به كاركرد تمدن اسلامي مي نگرند. فقيهان مذاهب كمر همت بسته و سعي در جواب دادن به اين بيماري پرداختند. البته فقيهان چنان در قيل وقال و بايد ونبايدهاي خشك بسر مي بردند كه گاه از پرورش باطن عملا غفلت به عمل مي آمد .با اين غفلت وبي روحي نوعي سردي و رخوت بر آنان چنگ انداخته بود ومردم را در بايد ونبايد گذاشته بودند ،‌نكته در اين نيست كه خداي ناكرده فقيهان گرفتار فساد قلب و روح شده بودند . بلكه طرفه از طرح اين مبحث آنست كه دو سوي اين روال، نوعي افراط وتفريط را در بر مي داشت .بسياري از صوفيان با دلق و جامه پشمينه طريقتي مي جستند كه خلاصي از شريعت را در پي داشت وبسياري از متشرعان چنان در تزكيه كوتاهي مي كردند كه عملا صفاي باطن را از دست مي دادند .

 اين عرفان وعارف بودن وصوفي بودن واهل شريعت بودن همه وهمه در ذات اسلام وجود داشته است اما راست مطلب آنست كه در خيرالقرون بعلت آنكه جامعه در حال متوازني بود و اسلام بصورت يك كل مطرح مي شد خبري از اين عناوين نبود . گاه مي شد كه پيامبر (ص)در مقابل دنيا گريزان زاهد مي ايستاد و با نگرش آنان به مخالفت بر مي خواست . نور معرفت هم از روزنه ي نگاه به مخلوقات بر جان مي تابيد و ترجمان عملي آن در رفتار، خشيت قلبي وصفاي باطن مي آفريد . اين دو هيچ گاه از هم جدا نبودند .

 

اما صلح ميان اين جنگاوران آن است كه چند نكته را رعايت كنيم:

1.اهل تصوف بايد بدانند كه ما مامور به رعايت ظاهر شريعت هستيم و لمحه اي نبايد كه از آن فرو گذار شويم زيرا پيامبر خدا در تعريف از اسلام توحيد،نماز،روزه،حج و زكات را مبنا مي شمارد كه همگي از وجوه شريعت به شمارند.

2.اهل شريعت بايد بدانند كه عبادتي مثمر است كه به درجه ي احسان برسد و اين ميسر نيست مگر آن كه به تهذيب سلوك در عبادت و اهتمام به تزكيه و روح نوازي پيش آيد كه تفصيل آن در منابع موجود است.

 

ارسال در تاريخ دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 توسط عبدالغفور