نفهميدن سخت
ماشين كوچك را مردي بزرگ مي راند كه هميشه سني بزرگ ندارد اما به نظر مي رسد كه مي شود چشمان را بست و از لاي دودكش به داخل يك مزرعه بزرگ نگاه كرد كه سبزينه ها از دل دفينه هاي سالهاي 2100ميلادي هم با سرعت و هم به آرامي آن ماشين يدك را به دنبال خود مي كشند كه نشاني از فائوندارد.ميله ي آهني نه هماني است كه ما توانستيم نگاه داريم.رفته رفته اگزوز را به داخل مي مكد و سيستم گوارشي پيرمرد اندكي از روي يدك بيرون زده است.در گوشه ي سمت چپ تابلو داخل مزرعه 25هزار نفر زيست مي كنند كه بسيار كوچك شده اند و تنها با يك ابر ميكروسكوپ الكتروني ديده شده اند. معلوم نيست كه آن همه محصول به يكباره مجهول شده باشد ولي خوب چه مي شود كرد كه وقتي شاخ گوزن هم انگشتان دست باشد و هم ابر رايانه اي كه مونيتور ندارد.اصلا مي شود كه پس زمينه را حذف كرد،اما آن وقت چه ديده مي شود:ماشين،پيرمرد،25 هزار،و...
موديتور مي گويد:حال كه چنين شده است« با يك مديتيشن متعالي(transcendental meditastion) مي توان در لايه هاي پنهان ذهن و هوش شيرجه زد،انرژي يك پارچه اي كه در آن همه ي علم مدرن،الگوها و افكار بشري قرار دارد.»
تراكتور كوچك تر از پيرمرد و پيرمرد كوچك تر از مزرعه است.اگر واقعا اين همه انتزاع درست باشد مي شود يك داستان واقعي از توي آن در آورد و به يك سيستم لانگهورني داد.
۱.ديويد لينچ.گفتگوي اختصاصي با شهروند امروز.27 آبانماه1386
تفاوت نگرش آدم و شيطان به گناه

گناه امري است كه آدميان و اجنه به سهو يا به عمد مرتكب مي شده اند و خداوند هم هميشه اين موجودات صاحب اختيار و مشمول ابتلاء را به توبه و بازگشت فراخوانده است و از آنان خواسته است كه با انجام دادن نيكي ها آثار بدي ها را بزدايند و اين موجودات به صراط مستقيم درافتند و از طريق ضالين و مغضوب عليهم نشوند.
بسياري از آدميان در مواجهه با گناه شيطان گونه مي انديشند و مي گويند كه خدا ما را گمراه كرد و از راه به در برد،پس مسبب اصلي هموست؛غافل از اينكه آنان به اشتباه عمل خود را مخفي كرده و عمل خالق را ظاهر مي كنند،در حالي كه پدر و مادر آدميان در مواجهه با گناه كوتاهي خود را پذيرفتند و عمل خداوند را پنهان نمودند.
قَالا رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنفُسَنَا وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَكُونَنَّ مِنْ الْخَاسِرِينَ (/اعراف23)
قابيل هم آنگاه كه برادر خود را كشت و ندانست كه جسد وي را چه كند،خداوند كلاغي را امر كرد كه تدفين را به او بياموزد،با درك ناداني و ناتواني خود ،قابيل به سرزنش خود پرداخت.
فَبَعَثَ اللَّهُ غُرَاباً يَبْحَثُ فِي الأَرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوَارِي سَوْأَةَ أَخِيهِ قَالَ يَا وَيْلَتَا أَعَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هَذَا الْغُرَابِ فَأُوَارِيَ سَوْأَةَ أَخِي فَأَصْبَحَ مِنْ النَّادِمِينَ (31/مائده)
بسيار تفاوت است ميان اين دو نگرش كه انسان بپندارد كه همه ي خطاها از نفس اوست و يا اينكه چون فاعل اصلي خداست پس نعوذ بالله هم خطا از جانب اوست.
بنگريد كه شيطان در برابر نافرماني به سبب كبر خداوند را تقصيربار مي داند.
قَالَ مَا مَنَعَكَ أَلاَّ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ قَالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نَارٍ وَخَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ (12) قَالَ فَاهْبِطْ مِنْهَا فَمَا يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فِيهَا فَاخْرُجْ إِنَّكَ مِنْ الصَّاغِرِينَ (13) قَالَ أَنظِرْنِي إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ (14) قَالَ إِنَّكَ مِنْ الْمُنظَرِينَ (15) قَالَ فَبِمَا أَغْوَيْتَنِي لأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِيمَ(مائده/16).
گفت شيطان كه بما اغويتني= كرد فعل خود نهان ديو دني
گفت آدم كه ظلمنا نفسنا= او ز فعل حق نبد غافل چو ما
در گنه او از ادب پنهانش كرد=زآن گنه بر خود زدن او بر بخورد
(مثنوي معنوي ،دفتر اول ،1488-1490)
نيايش آدم در نسبت دادن كناه به خود بسيار نغز و پرمعناست،آدمي كه خداوند همه ي اسماء را به او آموخت گرفتار جهل شد و غافل گشت كه فرشته گي و جاودانه گي در مرحله ابتلاء او را زيبنده نيست.آدم موجودي ديگر و فرشته موجود ديگر است،هر چند آدم به طاعت از ملك هم برتر مي پرد اما خداوند هر مخلوقي را كمالي درخور وظيفه و كار خود داده است.
جهل آدم ،جهلي عارضي بود كه به سبب شهوت جاودانگي اسير آن گشت و بر آن دانايي رازگونه خويش پوششي نهاد كه خود از آن به عنوان ظلم ياد مي كند كه همان پوشش حق است.تاريكي ايي كه روي حقيقت تابناك وجود او را پوشاند و او را اسير شهوت نمود.
اين نشان مي دهد كه جهل و هوس دو نقطه ضعف آدمي است كه اگر آن دو را بپذيرد و در مقابل گناه خود را چنين بپندارد دروازه ي توبه به روي او گشوده مي شود.
پيرو همان مقدمه بايد گفت كه پشيماني متعاقب امري اختياري رخ مي دهد،همان طور كه آدم در پي پشيماني دست به آن نيايش برداشت.
دست كآن لرزان بود از ارتعاش=و آنكه دستي را تو لرزاني زجاش
هر دو جنبش آفريده ي حق شناس=ليك نتوان كرد اين با آن قياس
زآن پشيماني كه لرزانيدي اش=مرتعش را كي پشيمان ديدي اش
(مثنوي معنوي ،دفتر اول ،1497-1499)
نگرش شيطان گونه چنين است كه چون خدا مرا گمراه كرده است پس من هم بقيه را گمراه مي كنم.او گمراهي خود را از جانب خدا مي داند بنابراين توبه و بازگشتي نمي بيند و همچنان بر طبل شقاوت و گناه مي كوبد تا دنيا را براي خود و ديگران جهنم مي كند و هم به درك اسفل جهنم وارد مي شود.
انحراف شيطان هم مانند انحراف آدم،انحرافي از جنبه ي هوس است كه او خود را برتر از آدم ديد(قَالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نَارٍ وَخَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ).اين نگرش ناسيوناليستي بيمار دليل واقعي از راه به در شدن است كه شيطان مرتكب آن شد.بسياري گفته اند كه شيطان عالمي بزرگ بود، اما به نظرم اين سخن از اسرائيليات باشد زيرا كه اولا دليل فضيلت و تكريم بر ساير مخلوقات ناشي از علمي است كه به اخلاص منجر مي شود و خود را براي خدا خاص مي كند از اين رو بر شيطان غلبه مي يابد در ثاني اگر شيطان علم داشت خشيت در او ايجاد مي شد و دست به نافرماني خداوند نمي زد.
آدم انحراف هوس را با انابت درمان نمود اما شيطان انحراف هوس خود را نه تنها درمان نكرد بلكه با خداوند كه صاحب خلق او بود به در دليل تراشي افتاد.
اشك يتيم

شب نشسته اي در خانه ي گرم و نرم خود...زنت غذا را پيش مي آورد اما تو آن را پس مي زني..«اين چه وضعيه خانوم..باز همون غذاي تكراري..زن ام همون زناي قديم..آي روزگار كج مدار..تا كي وضع من بايد اين طوري باشه..».كمي دقيق تر نگاه كن چه مي بيني...گوشت وسالاد و نان وپلو و..
دخترت مي آيد جلو..مي داني كه نمي آيد تا بغلش كني..نازش كني..چون يادت نمي آيد اين جوري با هاش برخورد كرده باشي..بابا من اين لباسو نمي پوشم..كفشام كهنه شده..كاش ميديدي بچه ي همساده چه لباسي تنش بود..دل آدم واسش آب مي شد..
خانم كه كمي از غرغر تو در مورد غذا فاصله گرفته فرصت مناسبي يافته است ،لب تر مي كند:تو كه اصلا نميدوني زن و بچه ات چه مي پوشن..فردا شب خونه ي همسايه براي عروسي دعوت ام..اما رو ندارم برم..آخه نه لباسي نه كفشي..تازه تو عرضه نداشتي دستبندامو رو عوض كني..روسري ام كه كهنه شده..
آن قدر ندارم ندارم مي كند كه فكر مي كني تازگي ها بيوه شده است..نه پدري، نه همسري، نه مادري و نه برادري..دستش از دار دنيا خالي است.
اما فردا اين تو هستي كه حقوق گرفته اي و با دست پر به خانه مي آيي،در راه مرد اول را مي بيني و مي گويي:اي آقا..چه حالي،چه روزي..اينم شد زندگي..انگار نعوذبالله خدا ما رو فراموش كرده...
لحظه اي بهت نگاه مي كنم و دلم مي خواد از آن دست پر،كاش مي تونستم امشب براي بچه هام كمي خورشت گوشت درست كنم..سه سال پيش مرحوم شوهرم عمرش رو داد به شما..اي بدك نبود.. شوهرم نون كارگري مي آورد سر سفره..اونو مي زديم به يه تشت محبت و مي خورديم و زير اون سقف كوچيك مي ساختيم..دختره ديشب مي گفت:مامان ميشه كباب بخوريم..آخه از خونه همسايه بوي كباب مي اومد..من سرمو انداختم پايين..شرم داشتم به صورت معصومش نيگا كنم...
امروزسركوچه اون مرتيكه هيز يه جوري نيگام مي كرد كه ترسيدم..آخه جمعيت گرگا خيلي زياد شده..
امروز رفته بودم نانوايي تا 2 تا نون بخرم..دست در دست پسر كوچيكه رو برده بودم..زن مرغ فروشه داد مي زد:آي مرغ..مرغ.. بچه هه دست منو مي كشيد..چته بچه..بزار بريم نون تموم ميشه..مامان !مامان..يكي از اون مرغا مي خري..دلم ضعف مي رفت..زمين داشت مي چرخيد..نه دور خورشيد..دور سر من..آخه من با اين پول چطور ميتونم مرغ بخرم..بچه چه مي فهميد..يكريز گريه مي كرد..اشكاش صورتشو خيس كرده بود..
يه دفعه صدايي منو به خود آورد..مادر اينم مال شما...نه آقا ممنون..بچه اس بونه مي گيره..بعدش ساكت ميشه..يادش ميره..پلاستيك مرغو دراز كرده بود،دستش خسته شده بود.
گفت:اگه اون يادش بره من يادم نمي ره..بچه ي من اسباب بازي جديد مي خواد.
از گوشه ي چشاش باريكه اشكي داشت سر مي خورد..چشاش چقد مهربون بود..قلبش توي دستاش بود..دستاي زحمت كشش چقد شبيه دستاي شوهرم بود..يه دفه احساس كردم مرحوم شوهرم زنده شده.
رهايي گامي بسوي آزادي
در آموزه هاي ديني ما آمده است كه آزادي از سلوك مهم انسان موحد است و اتفاقا هديه اي رباني است كه بدان شرافت انساني را تعريف كرده است و بدين وسيله تسخير بر و بحر را بدو سپرده است. زادگاه آزادي سرزمين معرفت است كه نخستين بار خداوند به آدم آموخت. ياد دادن اسماء به آدم اقتضاء مي كرد كه سازوكاري باشد تا دانش در ميان فرزندان آدم نسل اندر نسل منتقل شده و بارور گردد.چنين بود كه با اين مكانيسم زنان و مردان توانستند استعدادهاي بالقوه خداداد را شكوفا سازند.اين دانش بايسته بود كه مرد را قوام كند،زيرا بدون ملكه آزادي نتوان كه اسماء را دريافت و در نتيجه توان لازم مبني بر تسلط بر زمينه ي كاري حاصل نمي آيد.
قواميت مرد نه عامل فخر او بر زن است و نه او را توانمند مي كند كه هر كاري خارج از دايره حقوق و تكليف انجام دهد. بر همين مبنا زن آزادي دارد تا معرفت لازم شان خود را بيندوزد تا تواناي مربي گري و تسخير باشد. به گمان اين حقير مربي گري همان قدر مهم است كه قوام گري و اصلا خود گامي به رازناكي خلقت پيچيده خداوند است و ما را بدان حديث راهبر است كه زن از پهلوي مرد آفريده شده است و زنان و مردان خواهر و برادرند.
اين تكامل و آرامش در سايه همديگر معنا مي يابد و تا جايي پيش مي رود كه بدان وسيله دين و نسل حفظ شود.در سراسر اين مراحل آزادي فضيلت اولي براي طي طريق است.اگر آزادي باشد هر دو تكليف خود مي دانند و حقوق هم معنا مي يابد.
اما طلاق چه هنگام رخ مي دهد..زماني كه تمامي كاربست ها براي تداوم حقوق و تكاليف بي نتيجه بماند و چاره اي ديگر براي تداوم پيوند نماند. طلاق به معناي آزادي نيست.واژه اي عربي كه به معناي رها شدن است و در اصطلاح لاتين به آن divorce)) كه با آزادي(freedom) متفاوت است.
طلاق زن يا مرد را از وضعيت اسفبار رها مي كند و زمينه را براي ازدواج مجدد فراهم مي سازد..باز كردن راه براي زندگي مجدد در حقيقت تداوم فضيلت آزادي است..چنين است كه طلاق مشروعيت مي يابد.
سلام بر ابراهيم

من اين پايين نشسته ام و تو بر بلنداي توحيد ايستاده اي...چشم مي دوزم به تبر كه نماد شكستن شرك است..اين سلاح سرد كه بساط حقيقت را گرم كرد و روحي تازه در كالبد خداپرستان دميد..
ابراهيم،اي نياي بزرگ ما..سلام بر تو كه فروغ توحيد با آن همه اخلاص تو زنده است..تو آن قدر گرانبار شدي كه سبكي ما را بپوشاني...ابراهيم...پدر من! سيل اشك امانم نمي دهد كه تو را مي بينم بر آن اوج كه شهپر خيال را هم مجال پريدن به آن جا نيست..تو را مي بينم كه با منجنيق نمرود بر آتش شرك بابلي مي افتي و از ميان جنت رحمان همچنان وحده لااله الا هو گويان خارج مي شوي..به تو كه قيصر و كسري و فرعون را فرو مي ريزي.
يارا گاهي دل ما را به چراغ نگاهي روشن كن
تصويرها از مقابل چشمانه رژه مي روند و تصورات مرا شكل مي دهند..و بازهم تصويري زنده كه گويي هم اينك پيش من است..ديوار كعبه بالا مي رود..سر اسماعيل در يك دست و كارد در دست ديگر توست..آتش زبانه مي كشد و تو در آن ميان قدم مي زني..هاجر و اسماعيل در بيابان مكه يكه و تنها رها شده اند...خداوند ما را ضايع نخواهد كرد...قوچ قرباني مي شود..كعبه بي وقفه شب و روز توسط همه هستي طواف مي شود..مكه مركز جهان است..همه ي مردم سبكبار و گرانبار رهسپارند..همه صحرا عرفات و شناخت شده است..ابراهيم در مقام خود به نماز ايستاده است..همه ي دستها به دعا بلند شده است..آه است و ناله و سوز جانكاه..
آذر بت تراش و نمرود خودتراش وخدايان خوش تراش همه و همه در مقابل رسالت تو به خاك ماليده شدند..تو از ما دور نيستي،عطر فرياد تو گوش تاريخ را مي نوازد..اتعبدون ما تنحتون.. ..اتعبدون ما تنحتون..خودتراشان را مي پرستيد..اين نوا مي پيچد و سلسله موحدان را نهيب مي زند.
نمروديان بسيارند،فرعونيان بيدارند و امثال كسري بريادند..تبر تو هميشه بايد تيز باشد..بت هميشه شكستني است...خدايان را بايد شكست و شيطان را فرستاد تا خداي تازه اي بيافريند تا آن را بشكنيم!
سلام بر تو اي ابراهيم!
سلام بر تو كه روح زنده ي توحيد و وحدانيت در قلب هاي موحدان هستي..يادت در سر شوري تازه مي آفريند..شوري كه مي گويد برخيز و شرري تازه زن..شوري كه فرياد رساي تو را در آن اوج،در آن بيكرانه ها پخش مي كند.
ابراهيم!
ما را به كه مي سپاري در اين بيابان بي آب و علف..اسماعيل ما آن قدر پا به زمين كوبد تا زمزم جاري شود..هاجر ما بايد آن قدر سعي كند تا به صفا و مروه برسد..هم اينك موحدان فوج فوج چون رودي خروشان به سوي كعبه ي مقصود رهسپارند تا شهادت دهند كه موحدان آزاده در بندند و مومنين اسير خشم و شهوت و آزند..
بشكن..آري با توام..آن طرف را نگاه نكن..رويت را به سوي من بر گردان..بشكن با همان تبر ابراهيم..همان بت هايي را كه فقط شكلشان عوض شده است..بت هايي كه در درون خود ساخته اي..بت هايي از جنس سنگ..از جنس ننگ..بت خانه اي در اندرون كه ديگر آذر نمي تراشد..خودمان شده ايم بت تراش...اين من و تو هستيم كه براي غير خدا شهيد شده ايم؟ قسم دروغ مي خوريم و هر قسم خواستن غير خدايي را در قلب خود لانه داده ايم..آري بشكن!
سلام بر تو اي ابراهيم..بت ها را بشكن و شيطان را رجم كن..رجيم همين دور و بر است..گاه در پوستين درويشان و گاه در ژست دينداران..
كودك من بر بيابان لگد مي كوبد..ابراهيم..اي همه دردانه..سلام بر تو كه سراسر نماد و رازي..صدايت در گوش زمزمه مي كند:
خداي من مي ميراند و زنده مي كند..خداي من چون بيمار شوم مرا شفا مي دهد..خداي من اگر گمراه شوم مرا به راه مي آورد..تو اگر مي تواني خورشيد را از مغرب بيرون بياور..تو نمي تواني..چون ضعيف هستي..حقير و كوچك و خداي من اكبر است..الله و اكبر، الله و اكبر، لااله الا الله ، الله و اكبر و لله الحمد..
سلام بر تو اي ابراهيم..كما صليت علي ابراهيم و علي ال ابراهيم..درود بر تو اي ابراهيم..كما باركت علي ابراهيم و علي ال ابراهيم..عشق به تو نهال شوق مي نشاند..شتران عاشقانه به مسلخ گاه مي شتابند تا محمد(ص) آنها را قرباني كند..اصحاب محمد (ص) قرباني مي شوند..گوشت گوسفند قرباني تقسيم مي كنند..ياوران توحيد در اقصاي جهان قرباني مي شوند.
سلام بر شهيدان..درود بر رزمندگان توحيد و آزادي ..عجب بساطي است اين..كلمات از مقابل قلم مي گريزند..با شوق مي روند زير كارد تو كه قرباني شوند..شهيد شوند به توحيد در پيشگاه تو..
اي ابراهيم..پدر من!
هيچ مي داني كه مردمان چه انگ هايي به اسماعيل تو مي بندند..مي گويند مشرك شده است..مي گويند كافر شده است..مي گويند كه چه شده است..دردمندانه..اي پدر..مي بيني پسرت كه همه عمر خود را در توحيد گذراند به او چه مي گويند..بساط تثليث و ثنويت گرم است و افتخارات ملي شرك مدرن شده است..بشر همچنان در كودكي مشركانه خود مانده است و چه بي شرم اين شرك را به موحدان نسبت مي دهد..
و اما؛تو اي پدر..اي مسلمان حنيف..اي شرف كلام خدا..مشركان بسيارند..اگر به آنها بگويي كه چنين است خواهند گفت كه چنان است..
هاجر من درمانده شده است..سعي مي كند اما هنوز به صفا و مروه ي وفا نرسيده است..اسماعيل من تازه آماده مي شود كه به زير تيغ تو رود و من تازه پا بر آتش نمرود مي گذارم..شود كه گلستان شود بر من..نمي دانم.

