نافرماني

در كتاب قانون آمده است كه سنگ و شيشه با هم دشمن اند.شيرفهمش اين مي شود كه اگر سنگ به شيشه بخورد آن را مي شكند.اين را بچه ها بهتر مي دانند،چون آنها شيشه هاي بيشتري شكسته اند.
بچه نافرمان سنگ را از روي زمين برداشت.زمين پس زمينه ي سنگ است و البته كه پس زمينه بچه هم هست و البته كه پس زمينه ي ماسه هم هست.
بالا ده،كارگاهي است كه ماسه ها را در آن مي ريزند و از آن طرف شيشه بيرون مي دهد.
بچه هاي بالا ده،رغم سن پايينشان مي توانند ماسه ها را كول بگيرند و چرخهاي صنعت را بچرخانند.چرخها كه بچرخد بلورها به دنيا مي آيند.
مي گفتند كه آن دورها،از پشت شيشه ي مات بخارگرفته،مردي در پس زمينه خاكستري ايستاده است. بچه كه سنگ را برداشته بود او را ديده است،اما لحظه اصابت سنگ را كسي گواهي نداده است.هيئت منصفه ديرتر به جلسه رسيده بود،احتمالا شيشه ي ماشينشان شكسته است.
مي توانست علت هاي زيادي مطرح باشد،از جمله وزش بادي سهمگين و سوزناك از سمت مغرب كه بي وقفه مي وزيد و وزنبورها را فريب مي داد و البته كه وزوز در گوشها صدا مي داد.اما به نظر مي آمد كه بچه صداي باد را نشنيده باشد.
مي گويند شيشه از قبل ترك برداشته است و اين عامل في ذاته شيشه را مستعد شكستن مي كند.
شيشه از جاي خود كنده شد و با سرعت تمام به سوي سنگ آمد...نه فكر نمي كنم؟..ببخشيد..به سوي باد آمد.
انگاري شوق عجيبي براي شكسته شدن دارد. من نتوانستم آن را در فرمولE=MC2بگذارم. خوب اگر شيشه دوست دارد شكسته شود گناه بچه چيست؟او كه نمي داند شكسته شدن يعني چه ،درست همانطوري كه خيلي از كارهاي ديگر را در يك نظام غير ارزشي توجيه مي كند.همه چيز عادي است و صدايي هم كه مي آيد صداي باد است.اصلا تقصير آنتروپي است كه اشياء را به سمت پراكندگي و بي نظمي فرا مي خواند.
خواهر شماره دو در كارگاه پايين دست،دارد آبگينه اي زيبا مي شود تا در خانه اي ماسه اي محفلي را رونق دهد.
كسي نديده است كه پس از عصر ماسه اي اين دو خواهر با هم باشند..خلايق هرچه لايق!
راوي مي گويد كه از عصر پارينه سنگي تاكنون شيشه هاي زيادي شكسته شده است كه شيشه مورد نظر يكي از همان هاست.طبيعي است كه ما ها حق نداريم سنگ ها را كنار شيشه ها قرار دهيم،اين به نفع شيشه ها نيست!
اما خوب..اگر اگر شيشه بخواهد كنار سنگ بيايد ديگر تقصير خودش است.بچه ي نافرمان شايد مي خواهد امتيازي بگيرد.
مادرش گفت بچه من فقط مي خواست از هواي بهاري استفاده كنه. مشكل اين بود كه اين شيشه ي دو جداره مانع هواي باغ بود كه پر از درختاي گردو و ياسه.بوش آدمو مست مي كنه چه برسد به حوا كه اِند احساسه..مادر يكريز حرف مي زد: بچه مي خواس احساس هوايي بخوره،شاخ مهرباني رو بچينه ..آخ مي خواس كه...چه مرگته !مگه قراره همه چيزو بدن بهت! تو لياقت شو نداري،نمي توني ازش استفاده كني!..بيا مادر من! اين شوكولاتا رو بگير..اينقده وق نزن!
پدر مي گفت:گل پسر من همه اش مي گفت مي خوام ببينم كه پشت پنجره چه خبره!..صدبار بهش گفتم پدر من! مگه نمي توني از پشت شيشه نيگا كني.مي گفت،شيشه دو جداره است، كثيفه، نمي تونم چيزا رو اون طوري كه هستن ببينم.
اون يكريز مي گفت:يادمه هر وقت سوار ماشين مي شديم اين بچه ي تخس شيشه هاي ماشينو پايين مي كشيد.مي گفتم،بچه جون باد مياد،هوا سرده،بارون مي زنه ،سينه پهلو مي شي،مي چاي! به گوشش نمي رفت كه نمي رفت.مث اينكه حس غريبي بهش مي گفت:بي پرده نيگا كن! اي آقا حالا كه ديگه همه شيشه ها رو مات مي سازن...ببين اگه شيشه مات باشه بچه بازتابش خودش رو در اون نمي بينه،عصبي ميشه..شيشه رو مي شكنه!
بابا بي خيال..كي مي ره اينهمه راهو.
آن مرد سبيلوي صاحب شيشه با دستهاي زمخت خود دست نرم ولطيف بچه را مي گيرد و كشان كشان به منزل بابايش مي برد.
آقا! چه وضعشه..بچه ات زده شيشه خونه مو شيكسته..افتاديم از كار و زندگي..ما كه نمي تونيم سر ماه شيشه عوض كنيم..بابا خسته شديم از نصب شيشه ي ويندوز..سيستم ما ديگه هنگ كرده!
بقال سر كوچه تعريف مي كردكه روزي يك هنگ بچه را ديده كه يك خروار ماسه را با خود حمل مي كردند تا شيشه ها را بشكنند.
در جابلسا چقدر شيشه ها نامرغوب شده اند.به نظر خوب حرارت نديده اند.
مردي گفت:همه ي مهندسارو خبر كنين!
يك همايش بزرگ برپا شد و مهندساني از اقصا نقاط جهان گرد آمدند.اين يك بحران جهاني است.در عصر ابر انسان چه شده كه اين همه شيشه ها نامرغوب شده است.
بيرون ساختمان مردم همه براي يك سري تظاهرات مسالمت آميز جمع شده بودند..كسي قصد نداشت شيشه هاي سالن كنفرانس را بشكند.بچه اي كه سنگ در دست داشت،داد مي زد:مهندسا تو كارتنن،آسه بياين آسه برين كه نشكنن!
همه خودشان را كنار كشيدند و به اين ترتيب اوضاع براي هم انديشي عادي شد.
مهندسان وارد شور شدند و پيشنهادهاي جالب و در عين حال غير ممكني ارائه شد.
طرح مهندسي از كشور ماچين اين گونه بود كه براي آن كه شيشه ها سالم بمانندبايد همه ي ماسه هاي روي زمين را جمع كنيم تا كودكان براي شكستن شيشه از آن استفاده نكنن،اما مشكل اصلي اين بود كه همه ي كارخانه هاي شيشه سازي ده بالا از كار مي افتاد و آن وقت تصوير و تصور ما از جهان كاملا مات مي شد،آخر ديگر تلويزيوني وجود نداشت و ما دوباره به عصر سنگ بازمي گشتيم.
راه حل ديگر را مهندسي از دمولند ارائه داد كه مي گفتند آنها در برش دادن شيشه آن قدر مهارت دارند كه توانسته اند لابيرنت هايي به شفافيت آب توليد كنند:به نظر ما بايد همه شيشه هاي ده را جمع كرده و آن قدر بسابند كه به آب تبديل شود،بدين ترتيب شيشه ها سياليت آب را پيدا مي كنند و ديگر هيچ وقت نمي شكنندو تازه در هر ظرفي جا مي گيرند.اين ايده خوبي بود اما يك جاي كار مي لنگيد،آخر يك بيان ساده پست مدرنيستي مي گفت كه ديگر همه چيز سيال مي شود و هيچ چيز ديگرسر جاي خودش بند نمي شود.مثلا تصور كنيد،عينك ها،تلويزيونها،پنجره ها و..همه آبي مي شد،آن وقت آب همه ي دنيا را فرامي گرفت و طوفان نوح دوباره شروع مي شد..زندگي سخت مي شد،همه سيل زده مي شدند..خرابي سونامي دو سال گذشته هنوز سر جاي خودش باقي است چه به اينكه طوفان ديگري از سر بگذرد.
راه حل ديگر را..
راه حل ديگر را..
راه حل ديگر را..
همايش قرار است دوباره برگزار شود.اين داستان ادامه دارد.

