تبليغاتX
اسلام
اسلام
اسلام دقیقا عملکرد مسلمانان نیست بلکه برنامه ای است ربانی که مسلمانان بایدخود را با آن تطبیق دهند

زندگی در ادامه

 

 

ماجرا از آنجا آغاز شد که اینجانب به روستایی سفر کردم که خشکسالی های چند سال اخیر باعث شده بود ،اکثریت  و بلکه تمام کشاورزی آن منطقه از بین برود.این امر زندگی مردم را دچار تغییر اساسی کرده بود.

من به نخل ها نگاه کردم و دیدم که از آن انبوه درختان جز چند تک درخت باقی نمانده بود.باقی درختان خشک شده بودند و مردم برای مصارف دیگر تنه آنان را بریده بودند.

اما درختانی که مانده بودند،در عین حال که ضعیف و لاغر، تنه خود را نگه می داشتند آن چنان صبور و پرشکوه به عابران نگاه می کردند که گویی امپراتورهای عزت و شرافت اند. آنها سر ماندگاری خود را فریاد می کردند.

گوشم را نزدیک تر بردم و به پچ پچ های طبیعتی گوش کردم که توانسته بود طوری خود را حفظ کند که بقیه نتوانسته بودند.

چه چیزی برای حیات  گیاهان و زندگان ضروری تر از آب وجود دارد؟!

چه مکانیسمی باعث شده بود که آن گیاهان بتوانند با حداقل ها حیات خود را حفظ کنند تا در زمان کم باران زندگی ادامه یابد.

اگر اغراق نکنم می توانم گفت که حفظ حیات برخی از موجودات برای تداوم زندگی سایر موجودات نه تنها لازم و بلکه ضرورتی تام دارد،نظیر گیاهان که ریه های زمین و تامین کننده اکسیژن سایر موجوداتی هستند که به تولیدات آنها نیاز حیاتی دارند و گاهی انسان تعجب می کند که آدمیان گیاهان را به چشم بیگانه نگاه می کنند و با دست خود محیط زیست را نابود می کنند..شاید بتوان گفت که آنها پاره های تن خود را از بین می برند.

من دقیق تر نگاه کردم و چشمانی را متوجه آن کردم که بگویند چرا این درختان زنده مانده اند ،در حالی که می توانستند همچون سایر گیاهان بمیرند و امروز جز تنه ای خشک و کم استفاده از آنها نمانده است.

درختانی که زنده مانده بودند در مکان هایی قرار داشتند که چند ویژگی عمده داشت:

1. آب کمتری به پای آنها رسیده بود.

2.تا قسمتی از تنه شان زیر خاک مانده بود.

این درختان چون آب کمتری به پایشان رسیده بود مجبور شده بودند که تا فواصل دورتری ریشه های خود را در خاک گسترده کنند و فواصل خاک را در جستجوی آب درنوردند.آنها موفق شده بودند که اندک نم خاک را جذب کنند.

از سوی دیگر تنه ای که بیشتر در خاک فرو رفته بود موجب شده بود که قلمرو بیشتری از خاک در اختیار داشته باشد و بتواند از مصالح آن برای حفظ حیات خود استفاده کند.

کشاورزان می گفتند که ما پس از 50 سال کار به تجربت این خشکسالی دریافتیم که نخل ها را طوری بکاریم که در عین دریافت آب کمتر ،خاک بیشتری را به آنها اختصاص دهیم.

این طرفه مرا بر آن داشت که فکر کنم :

1.انسانی که همیشه برخوردار باشد و عملا در جایی ریشه ندواند  در هنگام مواجهه با مشکلات و درگیری های منجر به فقدان ، خیلی زود حذف می شود و نمی تواند که برای دیگران زندگی کند. ریشه های انسان در بین آدمیان چیزی جز این نیست که کاری کند که مردم از او استفاده برند.

احساس بی نیازی  با ثروت باد آورده متفاوت است،کسی که بدون زحمت و کار و دانش چیزی را بدست آورد اولا چون زحمت زیادی نکشیده است در هزینه کردن آن دست به عصا راه نمی رود و چون احساس می کند کالای باارزشی ندارد آن را بر هر کسی که صلاحیت دریافت آن را ندارد عرضه می کند و مال را ضایع می کند و داشته خود را از دست می دهد.

در ثانی  با از دست رفتن آن ثروت این فرد به خاک سیاه می نشیند و ارج خود را از دست می دهد.

2.شرط بارور ساختن استعدادهای آدمی آن است که احساس نیاز بکند و هم از این روست که در قاموس دینی ارزش شمرده شده است.آدمی که احساس کند کمبودی دارد ، برای رفع آن کمبود  و حصول نتایج مطلوب جهد بلیغ روا می دارد و آدمیی که مملو از کمبودهاست ،اگر باورمند شود که همه چیز را دارد دست به سیاه و سپید نخواهد زد.

3.گاه نیازمند آنیم که برای خود نیازها را تعریف کنیم تا خدای ناکرده ،مبادا بیهوده دنبال چیزی برویم که پس از دستیابی احساس کنیم که بدان نیاز چندانی نداریم و اگر هم به ان چیز نیازمندیم دستکم اولویت اول ما نیست.

بدین ترتیب با توجه به آنکه عمر  محدود و فرصت ها طلایی است ،خواهیم توانست در مدت کمی به موفقیت های درخشانی دست یابیم.

برخی آدمها کارهایی می کنند که صدها تن نمی توانند آن کار را انجام دهند و موفقیت های جوهری و بنیادین چنان است که سایرین بر شانه آن موفقیت سوار می شوند و کاخ می سازند!

4.برای پیشبرد امور حتما لازم  نیست که صورتگری از چین و خنیاگری از ملک عدن بیاوری و مدام برای چیزی هزینه کنی که گاه هزینه مواد مورد نیاز بیشتر از خود تولید می شود.

مهم آن است که بتوانیم از حداقل امکانات بیشترین استفاده را بکنیم. این کار دو حسن دارد که البته محاسن دیگری هم در پی خواهد آورد:

نخست آنکه  فرهنگ صرفه جویی  تقویت می شود و مصرف گرایی اندک خواهد شد.بدین ترتیب افراد بیشتری بهره مند خواهند شد.

دوم ؛آنکه این کار باعث می شود که قدرت ابداع و ابتکار در تو فعال شود،زیرا معمولا نوآوری هنگامی پدید می آید که کمبود امکانات داشته باشی و بخواهی با حداقل داشته ها کار کنی.

5.هرچه بالاتر رویم باید به این گمانه بیفتیم که بر روی چه قرار داشته ایم که ما را تا این مکان بالا برده است. ریشه های ما در کجاست و به عبارتی هرچه خاکی تر شویم می توانیم بالاتر برویم چون از امکانات بیشتر خاک برای رشد و نمو استفاده خواهیم کرد، بی آنکه از آسمان و خورشید دست بشوییم که ما حق داریم از آسمان نور بگیریم و این لازمه رشد ماست.

ارسال در تاريخ شنبه بیست و هفتم خرداد 1385 توسط عبدالغفور

به خاطر فقر

 

 

 

موتورسوار بیچاره به سرش می زد..درست است که من این بچه را زیر گرفتم،اما سر صحنه بلند شد و هوشیار بود.

پدر بچه گوشه ای کز کرده بود و معلوم نبود که در مخیله اش چه می گذشت..گویی احساسی توامان، بینابین ترس و نگرانی او را می خورد.پرسنل اتاق احیا بدین سو و آن سو می دویدند و آخرین تلاش های خود را برای نجات جان کودک انجام می دادند.در اورژانس همهمه ای برپا شده بود.پس از 45 دقیقه دیگر خط صاف دستگاه پایش قلبی برای خانواده کودک خبر خوشایندی نداشت.

اسکن های مغز،هیچ علائمی از ضربه شدید به ناحیه سر که منجر به خونریزی یا ادم مغزی شده باشد نشان نمی داد.از این رو پزشک معالج به نوشتن گواهی فوت اکتفا کرد و این بدان معنا بود که مرگ بیمار مشکوک است و جهت بررسی بیشتر باید جنازه به پزشکی قانونی منتقل شود.

در بررسی های پزشکی قانونی گزارش دهشتناکی منتشر شد:کودک در اثر خفگی ناشی از فشردن گلو مرده است!

اما این چه ربطی به تصادف داشت؟ آیا ترشحات باعث خفگی بچه شده بود؟!

پدر بچه سرصحنه تصادف رسیده بود و جگرگوشه خود را به بغل گرفته و در داخل آمبولانس نشسته بود.

وقتی که کار بررسی و تحقیق به مراحل باریکی رسید،اعتراف وحشتناکی دهان به دهان گشت که از نتیجه اولیه پزشکی قانونی دهشتناک تر بود.

پدر بچه اعتراف کرده بود.. من داخل آمبولانس ،در مسیر محل تصادف تا بیمارستان گلوی بچه را فشردم! تا خفه شد.

قاضی پرسید: مگر او بچه نبود؟!..مگر او جگرگوشه تو نبود؟..چرا خفه اش کردی؟

مرد گفت:جناب قاضی! وضع زندگی ام آنقدر فلاکت بار است که حدی ندارد.ده بچه قد و نیم قد دارم که دیگر از پس خرجی آنها برنمی آیم.با خودم گفتم که اگر یکی از آنها کم شود می توانم با گرفتن دیه اش به زندگی بقیه سروسامانی بدهم.

جریانی که تمام شده بود ابعاد مختلف آن تازه داشت شروع می شد...جنایت هولناک ..جنایت هولناک..روزنامه ..روزنامه..پدری بچه اش را کشت..خبر مهم.

مرد تا زمان اجرای حکم به زندان منتقل شد..نوای قرآن از بلندگوی زندان طنین انداز بود: ولا تقتلوا اولادکم خشیه املاق نحن نرزقهم و ایاکم ان قتلهم کان خطا کبیرا. فرزندانتان را از ترس تنگدستی نکشید.ما شما و آنها را روزی می دهیم.قتل فرزندان خطای بزرگی است.

ارسال در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 توسط عبدالغفور

خودم از دست خودم

 

 

نفهمیدم...یا که حواس نبود

خودم از دست خودم قل خورد

افتاد توی جوب

و با آب گل آلود رفت

کوی به کوی

خانه به خانه

بر هر خانه نشستم

خانقه و دیر رها کردم

رو سوی جدا کردم

هرچه صدا کردم

بازتاب نیامد

آخر هرکس که جدا شد

کی تواند که رضا شد

مشتاق روی خدا شد

خودم بودم؟..نبودم

خودم از دست خودم رفت

دیگری برجای خودم بنشست

وحشت کردم..ترسیدم

بدنم می خواست پیوند را پس بزند

فریبش دادم..وعده بی جایش دادم

ملک و ملکوتش دادم

بچه شدم،رام نشدم

بیگانه شدم

گل گندیده شدم

بوی لجن ، بوی عفن

منِ آن بیگانه یِ بی خانه

منِ رسوای بت بتخانه

دیگری را خودم پنداشتم

وچه احمق بودم و نا آگاه

آخر احمق تر از خود کیست

که خود را نشناسد

و نداند که ره به کدامین فاحشه خواهد برد

جسم و تن و شهوت

کودکی،رشد نکردن

ماندن در لیبیدو(Libido)

خودم کز دست خودم رفت

لینک های من ارور(error) می داد

صفحات وب باز نمی شد

روی خودم که کلیک می کردم

رابطه با مردم باز نمی شد

به خدا لینک نشدم

به عزیزان..کدام عزیزان؟!

همسرم را نشناختم

دخترم را دختری می دیدم

الاغ را خر

خر را گورخر

شیر را روباه

شفا را بیماری

و بیماری را سلامت

آه..این چه سری است خدایا؟

همه چیز عکس شده است

به سرم می زد

تضادها جولان می داد

آن نیمه ،این نیمه را می خورد

گیج شدم

سرسام گرفتم

هویتِ در شکل جدید

مردی از دور می آمد

شناختمش:پیامبر کفرگوی

نیچه بود،به دادم می آمد

آهای..تو پوچی..

درخور کوچی

خواستم که خودم را بکشم

از شر خودم راحت بشوم

نمی دانم..چرا درنگ کردم!

قبل از خلاصی تیر

تیر خلاص بدان نیمه من خورد

سیب دو نیم شد

تو هرگز نتوانی که خودت کشت

بیچاره احمق آن کس دیگری است

چه باک..چه درد

که را می کشی،در حال که نمی میری

باید خودت را پیدا بکنی

یک جوری باهاش تا بکنی

توی لجن غلت بزن

تا باغ عدن..تا مشک ختن

تا شوق وطن

برخاستم

زنده شدم

گشتم و گشتم

دنبال خودم می گشتم

با آب همان جو رفتم

تا به جایی که جوها نهر شد

نهرها رود

رودها دریا

به دریا که رسیدم ،پاک شدم

در چشمه جوشش خودم را شستم

صدیق شدم

چو آینه صفا یافتم

رو برشهر وفا گشتم

تنش هایم کو؟

تشنج ها چه شد؟

بحران تمام شد؟!

اینک دریا با من بود

آسمان می بارید

چکاوک می خواند

خورشید نزدیکتر آمده بود

ابرها دست می زدند

عشق بی بربط می رقصید

کوهها کلاه خودهای زمین بودند

عرش به فرش نزدیک شده بود

طبق به طبق کودکان حلوا می آوردند

شهد و شکر از دهان غنچه ریزش می کرد

گل در تکاپو بود

خر،خر بود

گورخر هم گورخر

و شیر ،درنده و غران می جوشید

و من در این لحظه پدیدار شد

آه..کجا بودی؟

مشتاق تو بودم

خودم را کشتم

همه کشته ها را هشتم

خود با خود پیوست

آرام شدم

وصل شدم

من خودم بودم

آه.. من راز علف را می دانم

پچ پچ برگها را درک می کنم

راز جهان را می فهمم

می دانم که برگ فتوسنتز دارد

و جهل سر سوزن بی ارج است

و علم سر بر آستان می ساید

آه..راحت شدم

راهی راه شدم

«کفش هایم کو؟»

من نبودم«سهراب»بود

او رفته بود شاخ محبت برچیند

وچینی نازک تنهایی را بشکند

و بدهد دست به دست

من آمده بودم.

ارسال در تاريخ سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 توسط عبدالغفور

خلاصی از وضع  موجود

 

 

آدمی اگر بی خیال باشد مثل همه زندگی می کند و منتظر هیچ تغییری در زندگی خود نیست.این بی خیالی ،صد البته که انسان را می سوزاند و آب می کند هرچند که به رویش نیاورد وبا سیلی گونه سرخ کند،اما هرچه هست آن است که این جور آدمها طوری سر می کنند که زندگیشان با بقیه جور باشد ودر یک صبحگاه یا شامگاه در حالی که سرگرم وضع موجود اند سراچه تن را رها ساخته و به جهان دیگر پر می کشند،بی آنکه در حال و احوال خود تجربتی فوق العاده یا رقصی طربناک به وجد و آمیخته به سرور آنها را به پرپر زدن وا دارد.

این اسارت و ماندن در قفس برایشان لذت بخش است ،بدان خاطر که بهتر از قفس ندیده اند.شهامت آنان حتی کمتر از آن طوطی است که برای خروج از قفس خود را به موش مردگی زد و صاحب بدین گمانه افتاد که مرده است و او را از قفس بیرون انداخت و او به هوای آزادی پروبالی زد.

عجیب است که هرکس در قفس دنیا گیر بیفتد،چونکه قفس را بزرگ می بیند اصلا به ذهنش خطور نمی کند که اسیر است.نعمت هم که از سوی خداوند سرازیر است و چون او اهل ذکر و فکر نیست بنابراین اهل شکر هم نمی تواند باشد،پس فکر می کند که قفس پر از شهد و شکر است.

در حالی که مرغ طائر قدسی چون که از جنس زمینی نیست،هماره زجر می کشد که چرا نمی تواند به سوی عالم علوی پر و بالی بزند و از این همه آشوب دمادم که او را چون پر کاه بدین سو  و آن سو می کشاند خلاصی یابد و اخلاص او کامل شود.

اما..صد عجب که هرکس باید بفهمد که طائر قدس است و گرنه به کدامین اشارت به سر تواند رفت.

این همه درد ما ،از بی دردی ماست،که اگر ما را دردی بود خرمن سوز؛آنگاه همه هستی خود را در پیش آن هست قربان می کردیم و از این همه قید که به دست و پایمان بسته اند خلاص می شدیم. این خلاصی به ما فراغ بال می دهد و آنگاه طوری روی زمین راه می رویم که چسبیده بدان نباشیم،که کار ثقل زمین کشیدن اشیاء به سوی خود است.پس باید که از حالت شی بودن خود بکاهیم تا جاذبه زمین بر ما کمتر شود.

این اخلاص به ما آزادی هم می دهد ؛تا چون سرو بلند از دل خاک بروییم اما سر به آسمان زنیم.ریشه مان در خاک است اما شاخ و برگمان از کران تا بیکران افق را در می نوردد و جهانی می شویم.آخر مگر می شود که این جهانی شد جز آنکه آن جهانی باشی.

   

                                دست از مس و جود چو مردان ره بشوی

                                                           تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی

 

زر که شدی گرانبها و با ارزش می شوی و آن وقت عیار اشیاء را با تو می سنجند؛نه آنکه تو خود را با بقیه اشیاء بسنجی که این منافی با راز خلقت توست که تو( احسن الخالقین )و (لقد کرمنا) هستی و اگر تو را با اشیاء سنجیدند عین سخافت است.

نمی دانم که هر چه خوب است چرا به گل تشبیه اش می کنند ...؟!

 

 

 

آن آزادی رهایی نیست که به قول استاد شریعتی واژه ای است با القای مفهومی سلبی؛که خلاصی از چیزی که به پایمان بسته اند. در آزادی تو در عین حال که از اشیاء و اوضاع رهایی،اما در دل پر مهر و نغز همین اوضاع می بالی و با محبتی شگرف کوه و سنگ و چوب را هم دوست داری،چه برسد به انسان و جوهر او. در این صورت عاشق و دلباخته انسانها خواهی شد ،چرا که کل مخلوقات صانع پله ای برای پرواز تو در آسمان بندگی و دلبردگی خواهد شد. و آنگاه همه گویای سرسپردگی تو خواهند شد.

یکی چون مولانا در 38 سالگی به آن شمس منیر حیات بخش می رسد و اوضاع موجود را به تمام رها می کند و دیگری در زمانی دیگر و کس دیگر هیچ گاه به دیار سیمرغ نمی رسد  چرا که شان کلاغی جز این نیست  و کی توان با این صورت عنقای قاف غربت شدن.

باید هدهد شد تا مژده وصل آورد و بلقیس را از دامان آفتاب به کردگار رخشان،نور آسمانها و زمین..به آن ارتفاع پر اکسیژن  و فرح افزا کشاند که هرچه هست حال است و حال و قولها همه سلام و الحمد لله رب العالمین.

نک  به قول سهراب باید چشم ها را شست و جور دیگری باید دید تا فرصتی برای دیدار آن همای بی همتا  که راز خوشبختی دارین است بدست آورد.

پاشو..اندکی بیش به سحر نمانده است.. تا دمی دیگر مرغ سحر ناله سر خواهد داد..

ارسال در تاريخ شنبه سیزدهم خرداد 1385 توسط عبدالغفور

این همه عشق،عشقی به عشقه است!

 

 

ادیبانی که در مورد عشق قلم زده اند گفته اند که عشق را از گیاه عشقه گرفته اند که عشق همچون ان گیاه خود را به پر و پای عاشق می پیچد و ذره ذره او را می خورد تا جایی که زرد و نحیف می شود و بیمار می گردد(رساله العشق محمود شبستری ).

دکتر محمد صنعتی ،استاد دانشگاه تهران در آن سالها مقاله ای نوشته بود به نام مالیخولیای عشق که اتفاقا در مجله گردون هم چاپ شد. ایشان در این مقاله ضمن یک بررسی میدانی برروی عشاق نشان داده بود که عشق یک نوع حالت روانی است که علائم به خصوصی دارد و می توان گفت که علائم آن کمابیش در میان مبتلایان یکسان است. این نتیجه گیری در پی آن بود که نشان دهد عشق یک بیماری است.

مرحوم فروغ فرخزاد هم مصاحبه ای کرده بود و در آن گفته بود که برای زنی امروزی مثل من مفهوم عشق بسیار متفاوت از درکی است که مردم در گذشته نسبت به آن داشته اند. وی افزوده بود که از نظر من مجنون یک بیمار روانی بوده است.بسیار جالب است که فروغ تا حدی به این نظر خود در کتابی که اخیرا به کوشش عمران صلاحی و با مساعدت نزدیک کامیار شاپور چاپ شده است و «نامه های عاشقانه ای به همسرم »نام دارد هم اشاره کرده است.این کتاب خاطره عشقی نافرجام است که وی با پدر کاریکلماتور ایران جناب مرحوم پرویز شاپور داشته اند.

استاد دکتر علی شریعتی هم در کتاب کویر خود عشق به مفهوم متداول را به نقد می نشیند و دوستی را ملهم از رابطه ای می داند زندگی بخش،و واژه «خویشاوندی» را برای توصیف خود به کار می گیرد که این رابطه آرامش بخش است.

اخیرا در یک کتاب پزشکی مطلبی دیدم در مورد گیاه عشقه که از جهاتی حائز توجه است. در این کتاب آمده بود که:

«عشقه یا دار دوست(BENTWOOD&IVY) با نام اختصاصیHederal  Helixگیاهی زینتی وخزنده است که در سطح زمین و با بالا رفتن از تکیه گاه تا 200متر رشد می کند.از ویژگی های این گیاه عمر طولانی 4تا 10 قرن آن است.دارای ماده ای سمی به نامHederineاست که به مقدار بیشتری در میوه این گیاه وجود دارد.مصرف مقادیر سمی آن موجب تهوع،استفراغ و اسهال شدید شده و به تدریج افت فشار خون،سردرد،اختلالات هوشیاری،گیجی،منگی و سایر اختلالات عصبی می شود.»

وقتی این علائم را با آنچه دکتر صنعتی به عنوان روانشناس در مقاله خود آورده بود کنار همدیگر می چینم به این ایده می رسم که ابداع واژه عشق و اخذ آن از گیاه عشقه چندان هم بی ربط نبوده است و بشر از قدیم با توجه به علائم بیماری و عمر طولانی عشقه می دانسته که علائم کلاسیک عشق با آنچه گیاه عشقه ایجاد می کند تقریبا یکسان است.این است که بهتر است مفهوم ذهنی خود را نسبت به عشق  پاکسازی کنیم و مفهوم«حب» را از متون بازسازی کنیم. گوشه چشمی هم به واژه Love داشته باشیم چرا که بر این نظر هستم که ترجمه واژه  از یک زبان خارجی دقیقا همانی نیست که منظور آنها بوده است و یا شاید زبانی که ما واژه را برگردان نموده ایم ظرفیت آن را نداشته است که دقیقا مفهوم مورد نظر آنان را القا کند.

 

 

نگاه کنید به:

1.زبان و اندیشه.نوام چامسکی.صفوی کورش.انتشارات هرمس.تهران.1379.

2.مسمومیت ها.دکتر عبدالکریم پژوهنده و همکاران.انتشارات اشارت.

3.کویر.دکتر علی شریعتی.

4.رساله العشق محمود شبستری.

ارسال در تاريخ جمعه پنجم خرداد 1385 توسط عبدالغفور